/
صفحه اصلی
/
خبرخوان
/
ارتباط با ما
/
¤ ۱۴۰۴ شنبه ۱۴ دي
تاریخ ارسال:۱۴۰۴ جمعه ۱۳ دي
چاپ خبر
حکمت های نهج البلاغه:حکمت اول تا حکمت پنجاهم بیان شده توسط حجت الاسلام والمسلمین سید سعید حسینی؛ نماینده مقام معظم رهبری در منطقه و امام جمعه کاشان در خطبه های نماز جمعه کاشان

حکمت 50 نهج البلاغه
حكمت ديگري از نهج البلاغه را با هم مي‌خوانيم، حكمت 50 مصداقا ببينيم مولا چه فرمود براي متقي شدن ما
 قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِيَّةٌ قلبهاي انسان‌ها و مردم گريزان است، رمنده است، رم مي‌كند،
فَمَنْ تَأَلَّفَهَا هركس كه خوش رويي كند با آن دل‌ها
 أَقْبَلَتْ عَلَيْه‏ به او روي ميآورد
اين يعني چي؟ ابن الحديد معتزلي مي‌گويد حضرت امير عليه السلام فرمود جعل أصل طبيعة القلوب التوحش مولا فرموده اصل قلب انسان را حالت توحش دارد رمندگي دارد. از بيرون احسان و تألف بايد به او بيايد تا رام بشود، ‌آقاي خويي اين را نمي‌پذيرند مي‌فرمايند اين براي همه نيست، ‌همه‌ي انسان ها اين طورنيست كه قلبشان حالت رمندگي داشته باشد، بلكه حضرت فرمود قلوب الرجال بعد رجال را چي معنا مي‌كند آقاي خويي، مي‌گويد اين الف و لامش الف و لام عهد خارجي است، به ‌يك افراد خاصي حضرت اشاره دارد
و آن عظما هستند، كُبَرا هستند، آدمهاي سرشناس هستند، بعضي از آدمهاي شاخص اميرالمؤمنين مي‌فرمايد اينجوري هستند،
حضرت آيت الله مكارم، مي‌فرمايد كه مولا دارد حالت طبيعي انسان را نسبت به كسي كه نمي‌شناسيم بيان مي‌كند، انسان نسبت به كسي كه نمي‌شناسه نوعي احساس بيگانگي دارد، اما اگر از طرف مقابل يك محبتي ببيند در مقابل او رام مي‌شود،
‌مثال مي‌زنند ايشان دركوچه‌ي شما همسايه‌ي جديدي آمده، شما هرچي به هر حال مي‌بيني پايين باشد دو طرف هيچ ارتباطي ايجاد نمي‌شود، اما شما اگر يكبار بروي جلو سلام عليكم، خوش آمديد به كوچه ما همسايه‌هاي خوب هستيم شما هم يكي ازخوبان همسايه يك شله زردي هم خانم درست كردند براشون هديه ببريد اين آن حالت به اصطلاح بيگانگي را از بين مي‌برد اين هم تفسير آيت الله مكارم كه قلب انسان نسبت به كسي كه نمي‌شناسه احساس بيگانگي دارد با محبت رام مي‌شود
 مرحوم مغنيه علامه مغنيه درتفسير في ضلالشان مي‌فرمايد اينجا حضرت امير تأكيدشان بخش دوم است، ‌
 فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَيْه‏
مي‌فرمايد اين شبيه همان حكمت اينده است التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْل‏ محبت به مردم نصف عقل است بعد يك حديث مي‌آورند كه پيامبر اكرم فرمود
 تَحَبَّبْ إِلَى النَّاسِ تو محبت بكن به ديگران يُحِبُّوك‏ آن هم شما را دوست خواهند داشت
 يك حديث ديگه ميآورندكه ثَلَاثٌ يُصْفِينَ سه تا صفت است كه باعث مي‌شود محبت انسان نسبت به ديگري به وجود بيايد يك مي‌فرمايد
 يَلْقَاهُ بِالْبِشْرِ در مواجهه اول انسان لبخند بزند به برادر ديني اش
دو وَ يُوَسِّعُ لَهُ فِي الْمَجْلِسِ شما يك جا نشستي مجلس شهيد يا مجلس ختمي است جا يك مقدار كم است‌يا صف نماز جمعه است تا دوستتان وارد مي‌شود يك كمي توسع بدهيد براي نشستن ايشان، ‌محبت مي‌اورد،
و سوم وَ يَدْعُوهُ بِأَحَبِّ الْأَسْمَاءِ إِلَيْه‏ وقتي مي‌خواهي صدايش كني با بهترين اسم كه دوست دارد او را صدا كنيد البته تمام اين سه شرط مي‌فرمايد به شرط اينكه نفاقي نباشد براي خدا باشد.
 پس توصيه به تقواي خطبه‌ي دوم اين شد، قلب انسان‌ها حالت رمندگي دارد اما محبت مي‌تواند آنها را رام كند،
خوش اخلاق باشيد خلاصه‌ي توصيه به تقواي دوم ما خوش اخلاقي است



حکمت 49 نهج البلاغه
مصداقاً مي‌رويم محضر حكمت 49 نهج البلاغه اميرمؤمنان عليه السلام
(احْذَرُوا صَوْلَةَ الْكَرِيمِ بپرهيزيد از شدت عمل انسان كريم و بزرگوار
 إِذَا جَاعَ وقتي كه گرسنه مي‌شود
 وَ اللَّئِيمِ بپرهيزيد از تهاجم انسان پست و لعيم إِذَا شَبِع ‏
سه تفسير براي اين جمله‌ي مولا بيان شده است.
 يكي از جناب آقاي خويي است در منهاج البراعه ايشان مي‌فرمايد كه:
 يعني انسان كريم در معركه‌ي جنگ و قتي قرار مي‌گيرد، شكم خودش را پر نمي‌كند، به حالت جوع مي‌رود إذا جاع بعد جان خودش را آماده مي‌كند براي شهادت يا پيروزي
 إذا جاع و وطن نفسه على الموت أو الظّفر
 بترسيد، بپرهيزيد از ‌آدم كريم وقتي كه با آن حالت مي‌آيد به ميدان
آيت الله مكارم مي‌فرمايد: اين خيلي مناسب نيست و هماني كه جناب ابن ابي الحديد و ابن ميثم آورده‌اند ان مناسب‌تر است، چي فرمودند اين عالم شيعه و سني؟
آنها گفتند كه اين جوع كنايه از نياز است منظور فقط گرسنگي نيست، يعني افراد با شخصيت و بزرگوا فقط هنگامي كه تحت فشار و ظلم قرار بگيرند، براي دفاع از حق خودشان، ‌غيرتشان به جوش مي‌آيد
 احْذَرُوا صَوْلَةَ الْكَرِيمِ إِذَا جَاعَ وقتي نياز به ‌آن شدت خودش مي‌رسد بپرهيزيد
 منتها در سمت لئيمش بر عكس است، ‌وقتي كه به نوايي برسد طغيان مي‌كند.
‌جناب علامه‌ي مغنيه هم تفسير ديگه دارند كه جمع بين اينها شايد باشد مي‌فرمايد آدم كريم وقتي وضع مالي اش خوب باشد تواضع دارد نسبت به فقرا،
 تواضعه للفقراء كي؟ إذا استغنى، وقتي وضعش خوب است، اما اگر وضعش خوب نبود اين حالت يورش به سمت اغنيا را پيدا مي‌كند تا حق فقرا از اين اغنيا بگيرد،
 اما لئيم بر عكس است، ‌اگروضع ماليش خوب بشود طغيان مي‌كند طبق آيه‌ي شريفه‌ي
 إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى


حکمت 48 نهج البلاغه
مصداقا مي‌رويم محضر نهج البلاغه شريف حكمت 48

الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ پيروزي به وسيله‌ي حزم است، حزم، يعني انسان دور انديش باشد، عواقب كار را مطالعه كند

وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْيِ چگونه آدم دور انديش مي‌شود با اجاله‌ي رأي، اجاله

آيت الله مكارم ميفرمايد يعني جولان دادن رأي، مثل اسبي كه انسان سواركار، در ميدان نبرد دور تا دور ميدان جولان مي‌دهد گردش مي‌كند، تا نقاط ضعف و قوت را پيدا كند

بِإِجَالَةِ الرَّأْيِ يعني انسان فكرخودش را به تمام اطراف بچرخاند، ‌نقاط ضعف و قوت اين تصميم را به دست بياورد، و اخر اين حكمت

وَ الرَّأْيُ بِتَحْصِينِ الْأَسْرَار اگر آدم مي‌خواهد رأي درست داشته باشد بايد اسرار را حفظ كند،

مرحوم آقاي خويي در منهاج البرائه مي‌فرمايد: اين دستور اميرالمؤمنين هم به درد جنگ سرد مي‌خورد، و هم به درد جنگ نرم و تهاجم فرهنگي مي‌خورد. و بر اين اساس مي‌فرمايد شما داريد مي‌بينيد در دنيا چه قدر سازمان‌هايي براي جاسوسي درست شده است، مثل سيا و مثل كا گ ب و موساد و امثال ذالك،

جناب مغنيه درجلد 4 شرحشان مي‌گويد اين فرمايش امام عليه السلام اين است خواهرم، برادرم چه درمنزل، چه در محل كار، نقشه‌ي راه براي خودت داشته باش

يشير الامام عليه السلام بهذا با اين حكمتشان دارد اشاره مي‌كند

الي ان تختيت يك چشم انداز يك برنامه‌ي دراز مدت يك نقشه‌ي راه،

 شرط اساسيب ظفر و النجاه خيلي شرح زيبايي است ازجناب مغنيه، ‌فرمايش اميرالمومنين را دارد مي‌فرمايد يك كلام راه بردي است براي آقاي فرماندار، براي آقاي شهردار، براي آقاي استاندار، براي رئيس جمهور، براي رهبري وحاكميت كه نقشه داشته باشيم براي 25 سال، براي 5 سالف براي 10 سال، ‌



حکمت 47 نهج البلاغه
 قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ ارزش يك انسان به اندازه‌ي همت اوست،
 ابن ابي الحديد درجلد 18 شرحش مي‌گويد: اين صفت همت بزرگ مخحصوص انسان است، ان كبر الهمه خُلق يك صفتي است مختص بالانسان فقط،
 جناب مغنيه درشرح في ظلالشان مي‌گويد بالعلم و العمل خواهران و برادران و جوانان با دانش، و با عمل با آن دانسته يصل الي ما هو افضل، انسان مي‌تواند هر موقعيتي كه دارد به بالاتر برسد بعد خود ايشان مي‌گويد، مثل اعلي براي اين فرمايش خود اميرالمؤمنين است، بلند همت ترين فرد مي‌گويد خود اميرالمؤمنين است
وقتي مي‌گويند بلند همت‌ترين يعني بعد از پيامبراكرم، ‌كان في سن العاشره ده ساله بود پيامبر اكرم خويشان ش را دعوت كرد فرمود
 فَأَيُّكُمْ يُوَازِرُنِي كدام يك ازشما حاضر است كمكم كند عَلَى أَمْرِي هَذَا، در اين امرولايت الهيه
 عَلَى أَنْ يَكُونَ كه اگر بپذيرد مي‌شودأَخِي وَبرادر من مي‌شود،
و  وَصِيِّي جانشين من ميشود
 وَ وَلِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ خليفه و جانشين من بعدش مي‌وشددر بين شما
حضرت امير عليه السلام در آن جمع، در ده سالگي عرضه داشت أَنَا يَا رسول اللَّهِ من يا رسول خدا
اين جناب مغنيه مي‌گويد مصداق بلند همت ترين مرد تاريخ است،
 ابن ميثم درشرحشان مي‌گويد سقر همت، همت كم اين است كه آدم به محقرات امور اكتفا كند،
 ان يقتصر علي محقرات الامور و خسائسها
پس كف خواسته‌ها را در نظر بگيره به او ن كف اكتفا كند،
‌اما همت بلند چيه؟
 همت بند مي‌گه اين است كه آدم به غايت و هدفي وقتي رسيد اكتفا نكند به او
 لا يقتصر  هو ان يقتصر علي بلوغ غايه من الامور التي يزداد بها فضيله
با آن هدف يك فضيلتي براي خودش ايجاد كردپيش خدا وپيامبر، ملائكه، به اين اكتفا نكند
حتي يسمو تا اينكه سمو پيدا كند رفعت پيداكند،
الي ماورائها مما هو اعظم قدرا
 اينجا واضح است براي شما خوراهران و برادران كه اين همت بلند در دنيا طلبي منظور نيست همت بلند همان فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ است درخيرات انسان سبقت بگيرد همان اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ را هي افزايش بدهد
 من يك مصداق بلند همت را خود آيت الله نمازي مي‌دانم،
اين مكاني كه من و شما الان داريم نماز مي‌خوانيم با همت بلند اين مرد الهي در اينجا زميني هكتار گرفته شد 4 هكتارش به عنوان زمين مصلي ساخته شد اين مقدار انشاءالله با همت شما عزيزان هم ادامه پيدا خواهد كرد اين گنبد عظيم الشأن و گلدسته‌ها هم به تعبير رهبر عزيز انقلاب در معماري اسلامي نماد يك شخصي است كه نشسته اين گنبد مثل سر او دوتا دستش مثل اين دو گلدسته به سمت خداي متعال دستش را دراز كرده اين نمادگنبد و گلدسته در معماري اسلامي يعني تضرع به درگاه خداي متعال،
همت بلند ديگر ملت عظيم الشأن  ايرانند اين ملت چكار كرد؟
به تعبير رهبر عزيزمان در بيانيه گام دوم فرمودند ملت‌هايي كه زيرظلم و ستم هستند در همه‌ي ملت‌ها كمتر ملتي همت مي‌كند كه انقلاب كند، اين ملت انقلاب كرد،
 در بين ملت‌هايي كه انقلاب مي‌كنند كمترديده شده كه توانسته باشند اين كار را به نهايت برسانند وقتي آن ظالم را آن ستمگر را سركوب كردند بعدش به آرمانها وفادار بمانند،
‌اين ملت هم انقلاب كرد، ظالم را از بين برد به تعبير رهبر معظم يك چله‌ي پر افتخار، الان ديگه شده 45 سال با افتخار بدون خيانت، به آرمانهاش كشور را دارد پيش مي‌برد و وارد مرحله‌ي دوم خودسازي، جامعه سازي، و انشاءالله تمدن سازي شده است

وَ عِفَّتُهُ عَلَى قَدْرِ غَيْرَتِه‏ عفت يك شخص به اندازه‌اي است كه او غيرت دارد،

 درشرح جناب مغنيه جلد4 صفحه 246 امده كه عفت يعني پاكي انسان دردست، درزبان، درشكم بن و در دامن، تمام اينها را مي‌گويند عفت،

 ‌ولي به قرينه‌ي پايان حديث كه غيرت را مطرح كرده لكنّ المراد بها عفت الفرج، بحث پاكدامني مطرح است، به مرد غيور، به چه كس مي‌گويند مرد غيور،

جناب مغنيه به مرد غيور به كسي مي‌گويند كه حاضر نيست غير در همسر او شراكت كند، اين را مي‌گويند غيور،

 جناب ابن ميثم مي‌گويد: غيرت يعني يك نفرت طبيعي كه انسان دارد از اين كه كسي بيايد در محبوب او شريك شود اين را مي‌گويند غيرت

جناب آقاي خويي مي‌گويد اين نفرت انسان درآن امر محبوب مي‌تواند وطن انسان باشد،

 ‌غيرت نسبت به وطن،

غيرت نسبت به وظيفه‌ي شرعي

غيرت نسبت به احكام
غيرت ديني
و غيرت نسبت به حريم شخصي و خانواده خودش
 همه‌ي اينها را مصداق غيرت مي‌داند
 مجموع اين شرح اين را بيان مي‌كند اگر كسي خيلي عبارت زيبايي است برادران و خواهران
اميرمومنان مي‌فرمايد:
 اگركسي غيرت داشته باشد كه ديگران در محبوب او شريك نشوند اين خودش عفيف مي‌شود، ديگر به ناموس ديگران نگاه بد ندارد،
 برعكسش را نتيجه بگيريم، ‌اگر كسي حاضر مي‌شود ناموسش به دون حجاب بيايد در خيابان در معرض چشمهاي آلوده و ديگران به او نگاه كنند اين خودش هم نسبت به ديگران عفتش كم است
وَ عِفَّتُهُ عَلَى قَدْرِ غَيْرَتِه‏
اگر مي‌خواهيد بدانيد يك شخص چقدر عفت دارد ببينيد چقدر غيرت دارد.



حکمت 46 نهج البلاغه
رسيديم در توصيه به تقوا درخطبه دوم به حكمت 46
حكمت معروفي است كه اميرمؤمنان فرمود اگر من با شمشير بيني مؤمن را بزنم و ببرّم
لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا با اين ذوالفقارم اگر بيني يك مؤمن را بزنم
عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي به او بگويم بغض من علي را بروز بده
مَا أَبْغَضَنِي به هيچ وجه بغض من را نخواهد داشت اما
وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا اگر دنيا را به منافق بدهم و همه‌ي دنيا را هم به او بدهم
عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي بگويم من علي را دوست بدار
 مَا أَحَبَّنِي دوست نخواهد داشت؟ چرا؟
وَ ذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضَى درقضاو قدر الهي گذاشته است
عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ صلي الله عليه وآله و سلم از زبان مبارك پيامبر اعظم صلي الله عليه وآله و سلم حقيقتا من لذت مي‌برم از اين صلوات‌هاي بلند شما
كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و سلم  فرمود:
 أَنَّهُ قَالَ يَا عَلِيُّ لَا يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ به هيچ وجه مؤمن بغض تو را نخواهد داشت
وَ لَا يُحِبُّكَ مُنَافِق ‏منافق هم محبت تو را نخواهد داشت
آقاي ابن ابي الحديد، درجلد 18 شرحش صفحه 42 مي‌گويد: حضرت علي عليه السلام مقصودش از بيان اين حكمت، از اول خطش كه فرمود اگر شمشير بزنم بيني مومن را و كلّ دنيا را هم بدهم به منافق تمام هدف حضرت امير تذكر اين حديث به مردم بوده است
و المرادُ اين حرف ابن ابي الحديد است و المراد اذكار الناس بحديث مي‌خواست به مردم تذكر بدهد كه پيغمبر اين را درباره من فرمود:
يَا عَلِيُّ لَا يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يُحِبُّكَ مُنَافِق
حالا شما ديگه خودتان مصداق ها را پيدا كنيدكساني كه بغض علي ابن ابي طالب را داشتند
كساني كه آمدند جنگ بر مولا تحميل كردند
كساني كه درب خانه علي ابن ابي طالب ريختند
كساني كه شمشير رو گردن مولا گذاشتند اين ابن ابي الحديد مي‌گويد مقصود مولا از بيان اين حكمت فقط ياد اوري ان حديث بود از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و سلم
جناب مغنيه هم در شرح جلد 4 صفحه 244 مي‌گويد اين حديث متواتر است مثل من كنت مولاه
مي فرمايد هذا الحديث بلغ عن رسول الله حد تواتر المفيد للطقع
همه مي‌دانستند اين حديث را از پيغمبر اكرم صلي الله عليه وآله و سلم
 در فضائل خمسه از صحاب سته آمده صحيح مسلم نقل كرده، ترمذي نقل كرده، مستدرك صحيحه اين را آورده، استيدعا آورده همه را ادرس مي‌دهد،
حالا آدم با اين وضعيت اين همه ظلم به علي ابن ابي طالب مي‌شود جاي زاري دارد

حکمت 45 نهج البلاغه:
امام(علیه السلام) در این سخن حکمت آمیزش به حقیقتى قابل توجه اشاره مى کند که آثارش در طول تاریخ زندگى امام(علیه السلام) دیدنى است. مى فرماید: «اگر با این شمشیرم بر بن بینى مؤمن بزنم که مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنیا را بر منافق بریزم که مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت»; (لَوْ ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفِی هَذَا عَلَى أَنْ یُبْغِضَنِی; مَا أَبْغَضَنِی; وَلَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلى أَنْ یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی).
آن گاه امام(علیه السلام) به گفتارى از پیغمبر اکرم در این زمینه استناد مى جوید و مى فرماید: «این به دلیل آن است که مقدر شده و بر زبان پیامبر اُمّى و درس نخوانده جارى شده که فرمود: اى على! هیچ مؤمنى تو را دشمن نمى دارد و هیچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت»; (وَذَلِکَ أَنَّهُ قُضِیَ فَانْقَضى عَلى لِسَانِ النَّبِیِّ الاُْمِّیِّ(صلى الله علیه وآله); أَنَّهُ قَالَ: یَا عَلِیُّ، لاَ یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ، وَلاَ یُحِبُّکَ مُنَافِقٌ).
جمله «قُضِیَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِیِّ...» اشاره به این است که این حقیقت که مؤمنان هرگز على را مبغوض نمى دارند و منافقان هرگز او را دوست نخواهند داشت نخست در علم الهى گذشته و مقدر گشته سپس بر لسان پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)جارى شده است.
از این حدیث شریف استفاده مى شود که وجود مبارک امیرمؤمنان على بن ابى طالب(علیه السلام) با آن معرفت بالا و آن صفات والا، معیار سنجش مؤمن و منافق بود. مؤمنان که صفات خود را پرتوى از صفات آن بزرگوار مى دیدند به مناسبت تجانس روحى و اعتقادى و اخلاقى به آن حضرت عشق مىورزیدند و منافقان که صفات و اعتقاد خود را در تضاد با صفات و معارف اعتقادى على(علیه السلام)مشاهده مى کردند بغض و کینه او را در دل مى پروراندند.
راستى شگفت انگیز است که عالمان معروف اهل سنّت این حدیث را در اکثر منابع خود آورده اند و در عین حال، غیر على(علیه السلام) را بر او ترجیح داده اند.
اینکه امام(علیه السلام) مى فرماید: «اگر خیشوم مؤمن (خیشوم به معناى نقطه بالاى بینى است که اگر قطع شود در واقع تمام بینى قطع شده) را با شمشیر بزنم مرا مبغوض نخواهد داشت» براى این است که مؤمن مى داند به یقین در آن مصلحتى بوده و نیز اینکه مى فرماید: «لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیا بِجَمّاتِه(1) عَلَى الْمُنافِقِ...» مفهومش این است که منافقان به قدرى تعصب و کینه و عداوت دارند که تمام دنیا را هم اگر به آنها بدهند دست از راه و روش زشت و انحرافى خود بر نمى دارند.
امام(علیه السلام) به کلام پیغمبر(صلى الله علیه وآله) استناد مى جوید و حدیث معروف آن حضرت را بازگو مى کند، زیرا همه مدعى اند که سخن پیغمبر(صلى الله علیه وآله) براى آنها قول فصل و آخرین سخن است.
این سخن ادعا نیست بلکه واقعیت است و در طول تاریخ زندگى امام(علیه السلام)نمونه هاى زنده اى دارد از جمله مرحوم «کلینى» در کتاب کافى از «حارث بن حصیره» (یکى از یاران على(علیه السلام)) نقل مى کند که در اطراف مدینه مرد سیاه پوستى از اهل حبشه را دیدم که مشغول آبیارى است و انگشتان یک دستش قطع شده است. به او گفتم: چه کسى انگشتان تو را قطع کرده؟ گفت: بهترین مردم دنیا. سپس افزود: ما هشت نفر بودیم که دست به سرقتى زدیم. ما را دستگیر کردند و خدمت على بن ابى طالب بردند و ما به گناه خود اقرار کردیم. امام(علیه السلام) فرمود: از حرام بودن سرقت با خبر نبودید؟ گفتیم: مى دانستیم. دستور داد چهار انگشت ما را (به عنوان حد سرقت) قطع کردند. سپس دستور داد در خانه اى از ما پذیرایى کنند و روغن و عسل (و مواد غذایى مقوى) به ما بدهند تا جاى زخم ها خوب شود سپس ما را از آن خانه بیرون آورند و لباسى نو بر ما پوشاند و فرمود: اگر توبه کنید و راه صلاح را پیش گیرید به نفع شماست و انگشتان شما به شما در بهشت باز مى گردد و اگر چنین نکنید در دوزخ به شما باز مى گردد.(2)
در داستان ابن ملجم قاتل امام على بن ابى طالب(علیه السلام) نیز مى خوانیم: هنگامى که ضربه اى بر سر مبارک آن حضرت وارد ساخت او را خدمت على آوردند. به او فرمود: اى دشمن خدا مگر من به تو نیکى نکردم؟ گفت: آرى به من نیکى کردى. فرمود پس چه چیزى باعث شد که این جنایت را انجام دهى؟ گفت: چهل روز شمشیر خود را تیز کردم و از خدا خواستم که به وسیله آن بدترین خلق خدا را به قتل برسانم (و چنین شد.) امام(علیه السلام) فرمود: «فَلاَ أَرَاکَ إِلاَّ مَقْتُولاً بِهِ وَمَا أَرَاکَ إِلاَّ مِنْ شَرِّ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّوَجَل» (دعاى تو مستجاب شده است زیرا) تو را با همین شمشیر خواهند کشت و تو بدترین خلق خدایى.(3)
جالب توجه این که روایات فراوانى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و صحابه آن حضرت درباره شناختن مؤمنان با محبت على بن ابى طالب(علیه السلام) و منافقان با بغض و کینه او در کتب معروف اهل سنت و شیعه به طور گسترده نقل شده است. از جمله «بلاذرى» در انساب الاشراف (ج 2، ص 96) و «ترمذى» در سنن (ج 5، 635 در باب مناقب على بن ابى طالب) از «ابوسعید خدرى» نقل کرده اند که مى گفت: «کُنّا لَنَعْرِفُ الْمُنافِقینَ نَحْنُ مَعاشِرُ الاْنْصارِ بِبُغْضِهِمْ عَلىَّ بْنَ أبى طالِب; ما جمعیت انصار، منافقان را به سبب بغضشان به على بن ابى طالب مى شناختیم».
این بیان را با سخنى از ابن ابى الحدید پایان مى دهیم. او مى گوید: استادم من «ابوالقاسم بلخى» مى گفت: «قَدِ اتَّفَقَتِ الاْخْبارُ الصَّحیحَةِ الَّتِی لارَیْبَ فِیها عِنْدَ الْمُحَدِّثینَ عَلى أنَّ النَّبىَّ قالَ: لایَبْغِضُکَ إلاّ مُنافِقٌ وَلا یُحِبُّکَ إلاّ مُؤمِنٌ; اخبار صحیحى که اتفاق بر این در نزد راویان اخبار شکى در آن نیست متفق است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) فرمود: دشمن نمى دارد تو را جز منافق و دوست نمى دارد تو را جز مؤمن»(4). (5)

حکمت 44 نهج البلاغه
در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به حکمت چهل و چهار رسیدیم
امیرالمؤمنین می‌فرماید: «طُوبَى لِمَنْ ذَكَرَ الْمَعَادَ، وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ، وَ قَنِعَ بِالْكَفَافِ، وَ رَضِيَ عَنِ اللَّهِ»
خوشا به حال كسى كه (پيوسته) به ياد معاد باشد و براى روز حساب عمل كند. به مقدار كفايت قانع گردد و از خدا راضى باشد.
جناب مغنیه در شرح این عبارات می‌فرماید: اگر آدم به خدا ایمان بیاورد و معاد را قبول نداشته باشد اصلاً ایمان به خدایش کامل نیست به‌خاطر این که ایمان به خدا برایش فایده‌ای ندارد؛ چون ایمان به خدا وقتی کامل می‌شود که من خدا رو با تمام صفاتش بپذیرم از جمله قدرتش بر احیا استخوان‌ها و استخوان‌هایی که خرد و پوسیده شده است
 اگر می‌گوییم: خدا من خدا را با این قدرتش قبول کردم پس نمی‌شود ایمان به توحید کامل باشد مگر همراهش ایمان به معاد باشد
«عَمِلَ لِلْحِسَابِ» را ایشان معنی می‌کند؛ یعنی اگر ایمان به خدا بود ایمان به معاد هم بود می‌گویم: من خدا را قبول دارم معاد را هم قبول دارم؛ اما عمل نکنم این هم برای انسان مفید نیست امام صادق علیه‌السلام فرمود: «الإيمانُ عملٌ كلُّهُ» ايمان سراسر عمل است
«وَ قَنِعَ بِالْكَفَافِ» حضرت امیرمؤمنان در غررالحکم می‌فرماید: «بالقَناعَةِ يكونُ العِزُّ» با قناعت است كه عزّت به دست مى آيد
«رَضِيَ عَنِ اللَّهِ» ابن میثم می‌فرماید: یعنی راضی بودن به قضا و قدر خدا یک حدیث بسیار زیبایی از پیامبر اعظم در میزان‌الحکمه در ماده قضا و قدر آمده پیامبر اعظم می‌فرماید: که برای مؤمن هر اتفاقی بیفتد این بهترین اتفاق برایش بوده «في كلِّ قَضاءِ اللّه ِ عَزَّوجلَّ خِيَرَةٌ (خَيرٌ) للمؤمنِ» به حوادث در زندگی این جوری نگاه کنیم

حکمت 43 نهج البلاغه

امام(عليه السلام) در اين گفتار پرمايه خود تعريف و تمجيدى از يكى از مجاهدان اسلام و مسلمانان راستين به نام «خبّاب بن الارتّ» دارد، اوصافى كه مى تواند براى همه الگو باشد و از آن پند و اندرز گيرند. آن حضرت(عليه السلام) به هنگام ذكر نام «خبّاب بن الارت» چنين فرمود: «خدا رحمت كند خباب بن الارت را او از روى رغبت اسلام آورد و براى اطاعت خداوند هجرت كرد، به زندگى ساده قناعت نمود، از خدا خشنود و در تمام دوران عمرش مجاهد بود»; (وَقَالَ(عليه السلام): فِي ذِكْرِ خَبَّابِ بْنِ الاَْرَتِّ: يَرْحَمُ اللَّهُ خَبَّابَ بْنَ الاَْرَتِّ، فَلَقَدْ أَسْلَمَ رَاغِباً، وَهَاجَرَ طَائِعاً، وَ قَنِعَ بِالْكَفَافِ، وَرَضِىَ عَنِ اللَّهِ، وَعَاشَ مُجَاهِداً).

امام(عليه السلام) در اينجا پنج وصف مهم براى خبّاب به دنبال طلب رحمت الهى، براى او ذكر مى كند: نخست اسلام وى از روى عشق و علاقه و رغبت است نه از روى ترس و نه از روى طمع و نه به سبب تقليد كوركورانه. آرى او اسلام را به خوبى شناخت و به آن عشق ورزيد و مسلمان شد و بهترين دليل براى عشق و علاقه او به اسلام اين بود كه بارها مشركان او را شكنجه كردند كه دست از اسلام بر دارد، شكنجه ها را تحمل كرد و دست از دامان پيامبر نكشيد.
وصف دوم اينكه او جزء مهاجران بود و مهاجرتش براى اطاعت خدا صورت گرفت. شايد هجرت بعضى از مكه به مدينه براى ترس از مشركان يا طمع در آينده اسلام بود; ولى اين مرد مجاهد تنها به موجب اطاعت خداوند هجرت كرد و مى دانيم هجرت مهاجران فصل جديدى در تاريخ اسلام گشود، زيرا آنها با انصار مدينه دست به دست هم داده لشكر نيرومندى براى اسلام فراهم شد كه در سايه آن توانست در مبارزات خود با دشمنان پيروز گردد و حكومت اسلامى به كمك آنها تحقق يابد. جالب اين كه در حالات خبّاب نوشته اند كه او در ميدان بدر و تمام غزواتى كه بعد از آن صورت گرفت از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) جدا نشد.
سوم اينكه او مرد قانعى بود و زندگى ساده و زاهدانه اى داشت و مى دانيم افراد قانع افرادى عزيز و سربلندند و در برابر ثروتمندان از خدا بى خبر هرگز سر تعظيم فرود نمى آورند. در حقيقت او در اين كار از پيغمبر گرامى اسلام الگو مى گرفت.
در چهارمين جمله خشنودى او را از تقديرات الهى بيان مى كند با اين كه او دوران هاى سخت و طوفانى اسلام را از نزديك مشاهده كرد و زجر بسيار كشيد و تحمل شدائد نمود; اما با اين حال هميشه از خدا راضى بود; راضى از مقدرات الهى و به پاداش هاى نيك. قرآن مجيد درباره گروهى از مؤمنان راستين مى فرمايد: «(رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه); هم خدا از آنها راضى بود و هم آنها از خدا» (1) و درباره صاحبان نفس مطمئنه مى فرماید: «(راضِیَةً مَرْضِیَّةً); هم آنها از خدا خشنود بودند و هم خدا از آنها خشنود».(2)
در پنجمین و آخرین توصیف مى فرماید: او در تمام عمر مجاهد بود; در مکه جهادى آمیخته با شکنجه داشت. مشرکان آتش افروختند، او را به پشت بر آتش خواباندند به گونه اى که قسمت زیادى از پشت او سوخت; ولى هرگز از اسلام باز نگشت. در دوران مدینه که دوران جهادهاى سخت و سنگین اسلامى بود در تمام میدان هاى نبرد حضور داشت و مى جنگید و در دوران حکومت امیر مؤمنان على(علیه السلام) گفته اند در جنگ صفین و نهروان حضور داشت، هرچند بعضى از مورخان معتقدند او در اواخر عمرش بیمار بود و نتوانست در صفین شرکت کند و پیش از جنگ نهروان از دنیا چشم پوشید.
صفات بالا نشان مى دهد چه کسانى مى توانند محبوب اولیاء الله باشند و چه صفاتى انسان را به خدا و معصومان(علیهم السلام) نزدیک مى کند.



حکمت 42 نهج البلاغه
در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به حکمت چهل و دو رسیدیم
«وَ قَالَ (علیه السلام) لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ فِي عِلَّةٍ اعْتَلَّهَا:
جَعَلَ اللَّهُ مَا كَانَ [مِنْكَ] مِنْ شَكْوَاكَ حَطّاً لِسَيِّئَاتِكَ، فَإِنَّ الْمَرَضَ لَا أَجْرَ فِيهِ وَ لَكِنَّهُ يَحُطُّ السَّيِّئَاتِ وَ يَحُتُّهَا حَتَّ الْأَوْرَاقِ»
امام (علیه‌السلام) هنگامى كه يكى از ياران خود را بيمار می‌بیند (ضمن احوال پرسى) به او می‌فرماید:
خداوند اين درد و بيمارى تو را سبب ريزش گناهانت قرارداد. زيرا بيمارى پاداشى در آن نيست؛ ولى گناهان را می‌ریزد، همچون ريزش برگ درختان.
اینجا ممکن است برای جوان ما سؤال پیش بیایید که چطور وقتی دیدن مؤمن بیماری می‌رویم می‌گوییم: این بیماری برای شما یا غفران ذنوب هست یا ارتقا مقام هست
این ارتقا مقام از کجا آمده؟ این که با فرمایش حضرت علی علیه‌السلام نمی‌خواند؟
مرحوم مغنیه در شرحشان بر نهج‌البلاغه جلد 4 صحفه 242 می فرماید: ثواب دو گونه داریم یکی مکتوب و حتمی و دیگری تفضلی و جودی اینی که حضرت امیرالمومنین فرمود: اجر ندارد یعنی آن اجری که خدا قول داده و واجب کرده آن برای فاعل کار خوب هست مریض کار خیری انجام نمی دهد لذا از ثواب مکتوب و حتمی بهرمند نیست اما ثواب که فقط این نیست مریض می تواند از ثواب تفضلی و جودی خداوند برخوردار شود
دعا نماز عیدین را به یاد بیاوریم «اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ»
این خدا که اهل جود و رحمت است بیمار را از این ثواب تفضلی بهره می‌برد

حکمت 41 نهج البلاغه
در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به فقره هفتم حکمت چهل و یک رسیدیم که امیرالمؤمنین می‌فرماید: «قَلْبُ الاْحْمَقِ فى فيهِ، وَ لِسانُ العاقِلِ فى قَلْبِهِ»
دل احمق در دهان او و زبان خردمند در قلب اوست
ابن میثم در شرح این مطلب می‌فرماید: آدم عاقل نطقش در خزانه قلبش وجود دارد جوانب حرفی را که می‌خواهد بزند کامل بررسی می‌کند بعد حرف می‌زند

حکمت 40 نهج البلاغه
در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به حکمت چهل رسیدیم 
امیرالمؤمنین می‌فرماید: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ، وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ»
زبان عاقل پشت قلب او قرار دارد در حالى كه قلب احمق پشت زبان اوست
سیدرضی می‌فرماید: مقصود مولا این هست که خردمند حرف نمی‌زند مگر بعد از مشورت با دلش اما انسان بی‌خرد پیش از آن که فکر بکند و نظر صحیح را به دست بیاورد حرفش را می‌زند
جناب مغنیه می‌فرماید: این زبان مترجم، قلب است اگر یک کسی مترجم باشد باید سه ویژگی را رعایت بکند یک خوب گوش بکند دو عین همانی که قلب به او گفته را بشنود سه بعد اندیشه بگوید
 اگر چیز دیگری گفت خیانت کرده است و اگر گوش ندهد و زودتر از شنیدن بگوید مجنون است و اگر بشنود و قبل از سنجیدن بگوید احمق است

حکمت 39 نهج البلاغه
در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به حکمت سی و نه رسیدیم
امیرالمؤمنین می‌فرماید: «لَا قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ، إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ»
هرگاه كارهاى مستحب به واجبات زيان برساند موجب قرب به خدا نمى شود.
آقای ابن ابی‌الحدید معتزلی در جلد 17 صحفه 58 می گوید: این مبنی امامیه است که اگر کسی واجبی داشته باشد مثل روزه قضا داشته باشد موجب بطلان روزه مستحبش می شود پس کثیری از فقها شیعه مبنی امامیه را قبول دارند که نافله صحیح نیست از کسی که قضا فریضه دارد
علما پاسخ دادند که ما فقط در بحث روزه این مطلب را داریم؛ ولی در بحث نماز این را نگفته‌اند
آیه الله مکارم می‌فرماید: معنی لاقربه به معنی کم ارزشی هست نه بطلان مثل عزاداری تا دیروقت که موجب قضاشدن نماز صبح بشود؛ یعنی ثواب عزاداری کم می‌شود بعد به فرمایش امیرالمؤمنین در غررالحکم استدلال می‌کنند که می‌فرماید: «یُسْتَدَلُّ عَلَی اِدبارِ الدُّوَلِ بِاَربَعٍ: تَضییعِ الاُصولِ وَ التَّمَسُّکِ بِالفُرُوعِ وَ َتقدیمِ الاَراذِلِ وَ تَاخیرِ الاَفاضِلِ» چهار عامل باعث شکست «دولت‌ها» می‌شود:
1 ـ ضایع کردن اصول (مسائل مهم) 2ـ سرگرم شدن به فروع (امور کم اهمیت) 3ـ به کار گماردن آدم‌های پست
 4 ـ کنار گذاردن انسان‌های فاضل
جناب مرحوم آقای خویی نیز همین‌جور معنی می‌کنند که اگر نافله به فرایض ضرر برساند ثوابش از بین می‌رود نه این که باطل باشد مثل کسی که در شب ماه رمضان را احیا بگیرد و خسته شود به‌گونه‌ای که خوبش می‌گیرد و نماز صبحش قضا می‌شود ثواب عباداتش شبش کم شده است
آقای مغنیه می‌فرماید: منظور این هست که اگر فقط وقت عبادت واجب باشد دیگر حق انجام عبادت مستحب ندارید یا پولی داری که به‌اندازه قرض تو هست حق نداری این پول را صدقه بدهی


حکمت 38 نهج البلاغه

مصداقی سراغ حکمت سی و هشت نهج‌البلاغه می‌رویم که حکمت طولانی هست و امروز جلسه دوم این حکمت است ابتدای این حکمت امیرالمؤمنین به اما حسن علیه‌السلام می‌فرماید: اى فرزند، از من چهار و چهار چيز را به خاطر بسپار كه چون كارهايت را به آنها به انجام رسانى، هرگز زيانى به تو نرسد...
امروز سومین توصیه از این چهار چیز اول را می‌خوانیم می‌فرماید: «أَوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ» ترسناكترين ترسها خودپسندى است
شارحین نهج البلاغه در شرح این عبارت فرمودند: در عجب انسان ویژگی‌های مثبت خودش را برجسته می‌بیند بدون این که شاکر خدای متعال باشد این را از خدا بداند و ضعف خودش را یا نمی‌بیند یا کمتر از آنچه که هست می‌بیند
یکی از ضررهای عجب این هست که مانع معرفت انسان می‌شود و دوستان خوبش را از دست می‌دهد و به فکر اصلاح خودش نیست امیرالمؤمنین در حکمت 167 می فرماید: « الإعجابُ یَمنَعُ الازدِیادَ» خودپسندى و غرور، مانع پیشرفت و کمال است

به جلسه سوم حکمت سی و هشت نهج‌البلاغه رسیدیم امیرالمؤمنین می‌فرماید: «اَكْرَمُ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلْقِ»
گرامی‌ترین نسب خانوادگی حسن خلق است
یکی از مصادیق خوش‌اخلاقی تواضع است دو نمونه از اساتیدم خدمتتان بگویم:
یک- آیه الله جوادی آملی روضه آخر ماه صفر را در مسجد امام مجتبی علیه‌السلام می‌گرفتند آن زمان برای هیچ کس صندلی نمی‌گذاشتند ایشان روی زمین می‌نشست و برای هر کسی که وارد می‌شد، بلند می‌شد حتی وقتی بچه‌ای وارد می‌شد
دو- آیه الله مصباح یزدی در یک جلسه‌ای که دانشجویان را به طرح ولایت برده بودند برای سخنرانی آیه الله جوادی آملی را دعوت می‌کنند وقتی آیه الله جوادی آملی می‌خواست از ماشین پیاده شود آیه الله مصباح به استقبال ایشان آمدند و خم شدند تا دست آیه الله جوادی آملی را ببوسند این از هر درسی برای دانشجویان بالاتر هست
تواضع یک مصداق خوش‌اخلاقی است در منزل پدر نسبت به خانم خانه و بچه‌ها متواضع باشد خانم هم همین‌طور بچه‌ها هم تواضع را به حد اعلی برسانند

به جلسه چهارم حکمت سی و هشت نهج‌البلاغه رسیدیم امیرالمؤمنین می‌فرماید:
«يَا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ اَلْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَنْفَعَكَ فَيَضُرُّكَ»  اى فرزندم از دوستى با نادان بپرهيز،زيرا او مى‌خواهد به تو سود برساند ولى زيان مى‌رساند
مرحوم آقای خویی در منهاج البراعه می‌فرماید:
«و المصادقة رابطة ودیّة بین الصدیقین تقتضی المعاونة فی الامور و المشارکة فی دفع المحذور»
تو که با این شخص غیر عاقل رفاقت می‌کنی از او کمک و مشارکت می‌خواهی، می‌خواهد به تو نفع برساند به تو ضرر می‌رساند
می‌خواهی خمس بدهی از خانه حرکت می‌کنی به قصد این که به دفتر مرجع تقلید بروی و خمس را بدهی
یا به قصد نمازجمعه و جماعت حرکت می‌کنی؛ اما یک دوست بد با این ویژگی تو را باز می‌دارد می‌گوید: آخر چرا باید پولت به این مجموعه بدهی؟ چرا این همه راه را می‌خواهی به نماز بروی؟
روز ماه مبارک رمضان شخص روزه بود داشت می‌رفت که در نماز امیرالمؤمنین شرکت کند در بین راه یک دوست بد با همین ویژگی‌ها به او گفت: من یک گوسفندی را ذبح کردم کباب بریان مشوی و شراب هم کنارش آماده است گفت: من روزه هستم گفت: حالا یک روز که هزار روز نمی شه با دوستش رفت روزه‌اش را با حرام باطل کرد حضرت امیر صد ضربه تازیانه به او شلاق زد هشتاد ضربه به‌خاطر شرب خمر و بیست ضربه به‌خاطر حرمت ماه رمضان که شکسته شده بود

مصداقی به جلسه پنج حکمت سی و هشت نهج‌البلاغه رسیدیم امیرالمؤمنین می‌فرماید: «يَا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الْبَخِيلِ فَإِنَّهُ يَقْعُدُ عَنْكَ أَحْوَجَ مَا تَكُونُ إِلَيْهِ»
از دوستى با بخيل بپرهيز، زيرا آنچه را كه سخت به آن نياز دارى از تو دريغ مى دارد.
ابن میثم شارح بزرگ نهج‌البلاغه می‌فرماید: بخل مستلزم این صفت است که موقع نیاز دریغ می‌کند
جناب مغنیه نیز می‌فرماید: به‌خاطر این که بخیل، ضنین الوفا است ضنین از آیه 24 سوره تکویر گرفته شده که خداوند می فرماید: « وَمَا هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ» جبرائیل در رساندن وحی بر پیامبر بخل نمی‌ورزد
بخیل از شما می‌گیرد و موقع نیاز در وفاکردن به قول بخل می‌ورزد

در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به فقره هفتم حکمت سی و هشت رسیدیم که بخش پایانی هست امیرالمؤمنین می‌فرماید: «إِيَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الْكَذَّابِ فَإِنَّهُ كَالسَّرَابِ يُقَرِّبُ عَلَيْكَ الْبَعِيدَ وَ يُبَعِّدُ عَلَيْكَ الْقَرِيبَ» از دوستى با دروغگو بپرهيز كه به سراب ماند دور را به تو نزديك، و نزديك را دور مى نماياند آیه الله مکارم می‌فرماید: انگیزه دروغگو می‌تواند منافع زودگذر خودش باشد یا ضعف ایمانش باشد یا بی‌بند باری باشد؛ ولی هرچه باشد دوستی با او خطرناک است پیروزی و رسیدن به موفقیت نزدیک است به شما می‌گوید محال است حالا تو کار اقتصادی باشد یا معنوی باشد مرحوم ابن میثم می‌فرماید: آن چه را که می‌گوید شما را به وهم می‌اندازد امور سخت را به شما سهل نشان می‌دهد و اموری سهل را به شما سخت نشان می‌دهد تا به اغراض خودش برساند مرحوم مغنیه در جلد 4 شرحشان می فرماید: دوستی با کذاب نکنید چون نفاق، ریا، تلبیس دارد حقیقت را به شما نمی گوید تذلیل و گمراهی دارد

در توصیه مصداقی به تقوی به محضر نهج‌البلاغه می‌رویم که به فقره ششم حکمت سی و هشت رسیدیم امیرالمؤمنین می‌فرماید:
«إِيَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ اَلْفَاجِرِ فَإِنَّهُ يَبِيعُكَ بِالتَّافِهِ»  از دوستى با بد كار بر حذر باش زيرا تو را به چيز كمى مى‌فروشد
مرحوم آقای خویی در منهاج البراعه می‌فرماید: الفاجر المنهمک فی الشهوة قد خرق ستر الحیاء و خلع العفّة فلا یبالی بما یصدر منه و لو کان بیع صدیقه بأبخس ثمن
فاجر یعنی کسی که غوطه‌ور در شهوات باشد و پوشش حیا را پاره کرده باشد و لباس عفت و پاک‌دامنی را از وجودش بیرون آورده و هیچ باکی از گناه‌کردن ندارد حتی اگر دوستش را به یک بهاء اندک بفروشد
آیه الله مکارم شبیه این جمله را هم دارد که آدم فاجر به دنبال هوا و هوس خودش هست زیرا وجدان بیدار، شخصیت، شرف، دین و ایمان ندارد هر موقع که هوسش اقتضا بکند دنبال آن می‌رود و دوستان خودش را به یک بها اندک می‌فروشد

 

حکمت  37 نهج البلاغه

«این سخن را امام زمانى بیان فرمود که در مسیر حرکتش به شام کشاورزان و دهبانان شهر انبار با او ملاقات کردند (و به عنوان احترام به امام) از مرکب پیاده شده و با سرعت پیش روى او حرکت کردند (و این مراسم را که نشانه خضوع فوق العاده در برابر امراى ستمگر بود انجام دادند) امام(علیه السلام)فرمود: این چه کارى بود که کردید؟»; (وَقَالَ(علیه السلام): وَقَدْ لَقِیَهُ عِنْدَ مَسِیرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِینُ الاَْنْبَارِ، فَتَرَجَّلُو(1) لَهُ وَاشْتَدُّو(2) بَیْنَ یَدَیْهِ، فَقَالَ: مَا هَذَا الَّذِی صَنَعْتُمُوهُ).
«عرض کردند این رسوم و آدابى است که ما امیران خود را با آن بزرگ مى داریم»; (فَقَالُوا: خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا).
«امام(علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند زمامداران شما از این عمل بهره اى نمى برند و شما با این کار در دنیا مشقت بر خود هموار مى سازید و در قیامت بدبخت مى شوید»; (فَقَالَ: وَاللَّهِ مَا یَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُکُمْ! وَإِنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلى أَنْفُسِکُمْ فِی دُنْیَاکُمْ، وَتَشْقَوْنَ بِهِ فِى آخِرَتِکُمْ).
سپس افزود: «چه زیان بار است مشقتى که به دنبال آن عقاب الهى باشد و چه پرسود است آرامشى که با آن امان از آتش دوزخ فراهم گردد»; (وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ، وَأَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الاَْمَانُ مِنَ النَّارِ).
«تَشُقُّونَ» از ماده «شقاء» به معناى مشقت و «تَشْقَوْنَ» از ماده شقاوت به معناى بدبختى است و «دَعَة» همان آرامش است.
در کتاب صفین بعد از این جمله چنین آمده که امام(علیه السلام) فرمود: «این کار را دیگر تکرار نکنید; فَلا تَعُودُوا لَهُ».
در زمان هاى گذشته معمول بوده ـ و هم اکنون نیز در بعضى از نقاط جهان معمول است ـ که اهل یک کشور یا اهل یک شهر براى تعظیم امرا و سلاطین اعمالى انجام مى دادند که نشانه نهایت ذلت بود. آنها نیز از این رفتار خشنود مى شدند،چراکه علاقه داشتندهمواره شهروندانشان خود راذلیلوخوار وبى مقدار در برابر آنها بدانند تا فکر قیام در مغزشان خطور نکند و سلطه آنان باقى بماند.
ولى اسلام که به انسان ها شخصیت داده و آدمى را مسجود فرشتگان و اشرف مخلوقات مى داند و جهان را مسخر او مى شمرد، اجازه نمى دهد افراد با ایمان براى بزرگداشت امرا تن به کارهاى ذلیلانه بدهند. به یقین اگر به جاى على(علیه السلام)معاویه بود آنها را به این کار تشویق مى کرد ولى امام به آنها هشدار داد و به سه دلیل آنان را بر حذر داشت.
نخست این که امرا هیچ گونه نفع عاقلانه اى از این کار نمى برند، بلکه ممکن است باعث غرور و کبر آنها شود و شخصیت خود را گم کنند.
دیگر این که زحمت فوق العاده اى بر دوش توده هاى مردم مى افتد و گاه ممکن است در چنین شرایطى افرادى ضعیف زیر دست و پا بمانند.
سوم این که این عمل ناصالح مایه گرفتارى در آخرت مى شود، زیرا نوعى شرک محسوب مى شود.
به عکس، اگر آنها به احترامات معقول قناعت کنند و به جاى این مشقت، آرامش را براى خود بپذیرند، آرامشى که امان از آتش دوزخ را نیز به همراه دارد، هم امرا گرفتار کبر و غرور نمى شوند و هم مردم مشقت توأم با ذلت را نمى بینند و هم در آخرت سربلند خواهند بود.
قابل توجه است که در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: روزى امیر مؤمنان به سراغ اصحابش آمد در حالى که بر مرکب سوار بود. گروهى پشت سر حضرت به راه افتادند. امام نگاهى به آنها کرد و فرمود: با من کارى دارید؟ عرض کردند: نه یا امیرالمؤمنین ولى دوست داریم همراه تو راه برویم. امام به آنها فرمود: «انْصَرِفُوا فَإِنَّ مَشْیَ الْمَاشِی مَعَ الرَّاکِبِ مَفْسَدَةٌ لِلرَّاکِبِ وَمَذَلَّةٌ لِلْمَاشِی; برگردید، زیرا راه رفتن پیاده در کنار سوار موجب مفسده (غرور و خودبرتربینى) براى شخص سوار و سبب ذلت براى پیاده است».
سپس امام صادق(علیه السلام) افزود: دفعه دیگرى باز امام سوار بود و جمعى پشت سر او پیاده به راه افتادند. امام(علیه السلام)فرمود: «انْصَرِفُوا فَإِنَّ خَفْقَ النِّعَالِ خَلْفَ أَعْقَابِ الرِّجَالِ مَفْسَدَةٌ لِقُلُوبِ النَّوْکَى; بازگردید، زیرا صداى کفش ها پشت سر انسان ها موجب فساد دل هاى احمقان مى شود (نوکى جمع أنوَک بر وزن أحمق و به معناى احمق است».(3)
باید توجه داشت که هدف از این سخنان این نیست که مردم، بزرگان را احترام نکنند، بلکه منظور این است که احتراماتى که نسبت به شاهان و مانند آنها داشتند و نشانه ذلت و بدبختى احترام کنندگان بوده و مایه غرور و نخوت احترام شوندگان ترک شود.(4)

 

حکمت 36 نهج البلاغه
مصداقا می رویم محضر حکمت 36 نهج البلاغه شریف: امیرمومنان علی (ع) می فرماید:
مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ، أَسَاءَ الْعَمَلَ. کسی که آرزوهایش طولانی شود کارهاش بد می شود.
شبیه این را سابقا داشتیم مختصری توضیح می دهم. عمل و آرزو با همزه یا مثبت یا منفی. مثبت در دعای ابوحمزه آمده که ملاحظه فرمودید و خودم و شما را توصیه می کنم هر از چند گاهی در غیر از ماه رمضان ابوحمزه بخوانیم. ما در قم همسایه ی داشتیم پیرمرد باصفایی بود بسیار مانوس با صحیفه با ابوحمزه با قرآن.
 به من دخترشون که برای تسلیت گفتن. نقل کرد: که پدرم هر شب دعای ابوحمزه می خواند. اگر مهمان می آمد نصفش امشب می خواند نصفش فردا شب. یکی از عبارت های دعای ابوحمزه این است
سَيِّدِى إِلَيْكَ رَغْبَتِى، وَ إِلَيْكَ رَهْبَتِى، وَ إِلَيْكَ تَأْمِيلِى، وَقَدْ ساقَنِى إِلَيْكَ أَمَلِى،
ای خدای من، من شوقم به تو، و ترسم از توست، آرزویم تویی، سوق میده من را به سوی تو آرزوی من (آرزوی من این است که به تو برسم) این عمل مثبت با ابوحمزه
یک عملی منفی است که در اینجا آمده و آن عبارت است به تعبیر مرحوم خوئی در منهاج
إنّ أخوف ما أخاف عليكم اثنان: اتّباع الهوى و طول الأمل، أمّا اتّباع الهوى فيصدّ عن الحق، و أمّا طول الأمل فينسي الاخرة.
بیشترین چیزی که برای امتم می ترسم دو چیز است : 1- از هوا و تمایلات نفسانی شون تبعیت کنند به جای خدا. به جایی این که بگویند خدا چی فرموده میگوید دلم خواست ایین دلم خواست می شود همان اتّباع الهوى . آدم را از حق باز می دارد از راه قرآن باز می دارد.  2- این طول الأمل  چیست آرزوهای طولانی مدت آخرت آدم را به فراموشی می دهد. اللهم التکاثر مبادا انقدر حالت روحی تکاثر داشته باشیم خواهران و برادران. فرض کنید تلفنمون یک میلیونی هست هی تلاش کنیم بشود ده میلیونی 20 میلیونی. ماشینمون اگر 200 میلیونی هست تلاش کنیم بشود 1 میلیاردی 2 میلیاردی . بعضی ها تو این مایه ها هستند شما که شان تون اجله. ولی آدم آن حدیث امام کاظم (ع) یادش میاد که حضرت آمدند کنار قبری، برادران امام کاظم (ع) خیلی گریستند فرمودند: شما منازل مختلفی را طی کردید این آخرین منزل دنیاست. آخرین منزل دنیا قبر است فرمود: دنیایی که آخرین منزلش این است شایسته است از اول نسبت به او بی رغبت باشی. اخرتی هم که این اولین منزلش شایسته است که از اخرش بترسی.

حکمت 35 نهج البلاغه

امام(علیه السلام) در این سخن پربار مى فرماید: «کسى که در نسبت دادن امورى که مردم ناخوش دارند به آنها شتاب کند، مردم نسبت هاى ناروایى به او مى دهند»; (مَنْ أَسْرَعَ إِلَى النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ، قَالُوا فِیهِ بِمَا لاَ یَعْلَمُونَ).
عیب جویى و ذکر عیوب مردم هرچند آشکار باشد کارى است بسیار ناپسند و اگر کسى نیت امر به معروف و نهى از منکر داشته باشد نباید منکراتى را که از بعضى سر زده آشکارا و در ملأ عام بگوید، بلکه این گونه تذکرات باید خصوصى و مخفیانه باشد; ولى به هر حال از آنجا که مردم از گفتن عیوب و کارهاى زشتشان به صورت آشکارا ناراحت مى شوند و در مقام دفاع از خود بر مى آیند یکى از طرق دفاع این است که گوینده را متهم به امورى مى کنند که چه بسا واقعیت هم نداشته باشد تا از این طریق ارزش سخنان او را بکاهند و بگویند: فرد آلوده حق ندارد دیگران را به آلوده بودن متهم کند.
بنابراین اگر انسان بخواهد مردم احترام او را حفظ کنند و نسبت هاى ناروا به او ندهند و حتى عیوب پنهانى او را آشکار نسازند باید از تعبیراتى که سبب ناراحتى مردم مى شود بپرهیزد و در یک کلمه، باید احترام مردم را حفظ کرد تا آنها احترام انسان را حفظ کنند و لذا در ذیل این جمله در خطبه «وسیله» آمده است: «وَمَنْ تَتَبَّعَ مَسَاوِئَ الْعِبَادِ فَقَدْ نَحَلَهُمْ عِرْضَهُ. وَمَنْ سَعى بِالنَّمیمَةِ حَذِرَهُ الْبَعیدُ وَمَقَتَهُ الْقَریبُ; کسى که در جستجوى عیوب مردم باشد آبروى خود را به آنها بخشیده و کسى که سخن چینى کند افراد دور از او اجتناب مى کنند و نزدیکانش او را دشمن مى دارند».(1)
مرحوم علامه مجلسى در جلد 72 بحار الانوار در باب «تَتَبَّعُ عُیُوبِ النّاسِ وَإفْشاءِها» روایت جالبى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «کَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُیُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللَّهُ عَنْ عُیُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَلاَ عُیُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاسِ وَکَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لاَ عُیُوبَ لَهُمْ فَتَکَلَّمُوا فِی عُیُوبِ النَّاسِ فَأَظْهَرَ اللَّهُ لَهُمْ عُیُوباً لَمْ یَزَالُوا یُعْرَفُونَ بِهَا إِلَى أَنْ مَاتُوا; در مدینه اقوامى داراى عیوبى بودند آنها از ذکر عیوب مردم سکوت کردند، خداوند هم مردم را از ذکر عیوب آنها ساکت کرد. آنها از دنیا رفتند در حالى که مردم آنها را از هرگونه عیب پاک مى دانستند و (به عکس) در مدینه اقوام (دیگرى) بودند که عیبى نداشتند ولى درباره عیوب مردم سخن گفتند خداوند براى آنها عیوبى آشکار ساخت که پیوسته به آن شناخته مى شدند تا از دنیا رفتند».(2)
در تواریخ داستان هاى بسیارى در این زمینه ذکر شده که بعضى از افراد جسور در مجلسى ابتدا به ساکن با فرد دیگرى شوخى اهانت آمیزى کردند و آنها پاسخ کوبنده اى دادند که آبروى او را برد و گاه نام زشتى از این رهگذر بر او ماند از جمله در تاریخ آمده است که «مغیرة بن اسود» (یکى از شعراى عرب) معروف به لقب «اقیشر» بود. او از این لقب سخت خشمگین مى شد. (زیرا اقیشر به معناى کسى است که صورتش سرخ شده و پوست آن ریخته است) روزى یک نفر از قبیله «بنى عبس» او را صدا زد «یا اقیشر» او ناراحت شد و پس از چند لحظه سکوت، این شعر را درباره او انشا کرد:
أَتَدْعُونى الأَقیشَر ذاکَ اسْمى *** وَأدْعُوکَ ابْنَ مُطْفِئَةِ السِّراجِ
تُناجى خِدْنَها بِاللَّیْلِ سِرّاً *** وَربُّ النّاسِ یَعْلَمْ ما تُناجى
«تو به من اقیشر مى گویى آرى این اسم من است ولى من به تو مى گویم: «اِبْنِ مُطْفِئَةُ السِّراج» یعنى فرزند زنى که چراغ را نیمه شب خاموش کرد، زیرا با دوست فاسقش شبانه آهسته سخن مى گفت و خدا مى داند چه سخنانى مى گفت».(3)
از آن به بعد این لقب زشت بر آن مرد و فرزندانش باقى ماند.
و نیز نقل شده مرد عربى نزد معاویه سخنى گفت که معاویه ناراحت شد. معاویه گفت: دروغ گفتى. مرد اعرابى گفت: به خدا سوگند دروغ گو کسى است که در لباس هاى توست. معاویه گفت: این جزاى کسى است که در قضاوتش عجله مى کند.
ابن ابى الحدید از کامل مبرد نقل مى کند: هنگامى که «قتیبة بن مسلم» سمرقند را فتح کرد اثاث و وسایلى در کاخ هاى آنجا دید که امثال آن دیده نشده بود تصمیم گرفت بار عام دهد و مردم بیایند و موفقیت هایى را که نصیب او شده ببینند. مردم از هر سو به آنجا آمدند و به ترتیب مقاماتشان در آن مجلس نشستند. از جمله پیرمردى بود به نام «حُضَین». هنگامى که وارد شد برادر قتیبه گفت به من اجازه بده سخن درشتى به او بگویم. قتیبه گفت: این کار را نکن او جواب هاى تند و بدى مى دهد. برادر قتیبه اصرار کرد و رو به حضین کرد و گفت: اى ابو ساسان آیا از در وارد شدى یا از دیوار؟ حضین گفت: آرى (من از در وارد شدم زیرا) عمویت (اشاره به خودش کرد) سنش بیش از آن است که بتواند از دیوار وارد شود (و این اشاره به عمل زشتى بود که برادر قتیبه قبلا انجام داده بود و از دیوار خانه زنى بالا رفته بود و به او تجاوز کرده بود).(4)
امثال این داستان ها فراوان است و همه گواهى است بر آنچه امام(علیه السلام)بیان فرموده که هرگاه کسى به مردم چیزى بگوید که ناخوش دارند آنها نیز به او نسبت هاى ناروا مى دهند (یا اعمال زشت مخفیانه آنها را آشکار مى کنند).

حکمت 34 نهج البلاغه

امام(عليه السلام) در اين سخن كوتاه و پربارش درس بزرگى به همه طالبان غنا و بى نيازى مى دهد، مى فرمايد: «برترين غنا و بى نيازى، ترك آرزوهاست»; (أَشْرَفُ الْغِنَى تَرْكُ الْمُنَى).
«مُنى» جمع «أُمنية» به معناى آرزو است و در اين عبارت نورانى امام(عليه السلام)، منظور آرزوهاى دور و دراز و دور از منطق عقل و شرع است. بديهى است اين گونه آرزوها غنا و بى نيازى را از انسان سلب مى كند، زيرا از يك سو چون همه آنها به وسيله خود انسان دست نيافتنى است او را وادار به متوسل شدن به اين و آن مى كند و بايد در مقابل هر انسانى خواه شريف باشد يا وضيع، باارزش باشد يا بى ارزش، دست حاجت دراز كند و اين با غنا و بى نيازى هرگز سازگار نيست. از سوى ديگر براى رسيدن به چنين آرزوهايى بايد در مصرف كردن ثروت خود بخل ورزد و همه آن را ذخيره كند و عملاً زندگى فقيرانه اى داشته باشد. از سوى سوم چنين كسى آرامش روح و فكر خود را بايد براى رسيدن به اين آرزوها هزينه كند.
در روايتى در غررالحكم آمده است: «أَنْفَعُ الْغِنَى تَرْكُ الْمُنَى; سودمندترين دارو (ى اضطراب و نگرانى) ترك آرزوهاى دور و دراز است». (1)
تمام این وابستگى ها زاییده آرزوهاى دور و دراز است; هرگاه آن آرزوها از صفحه فکر انسان پاک شود، انسان به غنا و بى نیازى پرارزشى دست مى یابد و به همین دلیل امام(علیه السلام) ترک این آرزوها را برترین و بهترین غنا شمرده است.
در تعبیر دیگرى که در حکمت 371 آمده است امام(علیه السلام) مى فرماید: «لاَ کَنْزَ أَغْنَى مِنَ الْقَنَاعَة; هیچ گنجى بى نیاز کننده تر از قناعت نیست (همان قناعتى که نقطه مقابل آرزوهاى طولانى محسوب مى شود)».
امام هادى(علیه السلام) طبق روایتى که علامه مجلسى آن را از درة الباهرة نقل کرده است، فرمود: «الْغِنَى قِلَّةُ تَمَنِّیکَ وَالرِّضَا بِمَا یَکْفِیکَ وَالْفَقْرُ شِرَّةُ النَّفْسِ وَشِدَّةُ الْقُنُوط; غنا و توانگرى آن است که دامنه آرزو را کم کنى و به آنچه خدا به تو داده است خرسند باشى و فقر آن است که نفس آدمى سیرى ناپذیر و شدیدا (از رسیدن به همه آرزوها) نومید باشد».

 

حکمت 33 نهج البلاغه

امام(علیه السلام) در این سخن کوتاه و پرمعنا دعوت به اعتدال در بذل و بخشش هاى مالى مى کند و مى فرماید: «سخاوتمند باش و در این راه اسراف مکن و در زندگى حساب گر باش و سخت گیر مباش»; (کُنْ سَمْحاً وَلاَ تَکُنْ مُبَذِّراً، وَکُنْ مُقَدِّراً وَلاَ تَکُنْ مُقَتِّراً).
مى دانیم بسیارى از علماى اخلاق اسلامى، تمام فضایل اخلاقى را حد وسط در میان افراط و تفریط مى دانند. این مسئله هرچند عمومیت ندارد; ولى در مورد بسیارى از صفات از جمله فضیلت سخاوت صادق است که در میان دو صفت رذیله قرار گرفته: اسراف و تبذیر، و بخل و تقتیر.
مُبذّر از ماده «تبذیر» از ریشه «بذر» (بر وزن نذر) در اصل به معناى پاشیدن دانه است; ولى چون این واژه در مورد اموال به کار رود به کار کسانى اطلاق مى شود که اموال خود را به صورت نادرست مصرف کرده و آن را حیف و میل مى کنند. معادل آن در فارسى امروز ریخت و پاش است و تفاوت آن با اسراف این است که اسراف مصرف بى رویه و تبذیر اتلاف بى رویه است. البته این در صورتى است که این دو واژه در مقابل هم قرار گیرند; ولى هرگاه جداگانه استعمال شوند ممکن است مفهوم عامى داشته باشند.
«مُقتِّر» از ماده «تقتیر» در اصل به معناى تنگ گرفتن است و هنگامى که در مورد اموال به کار رود به معناى بخیل و خسیس بودن است. «مقدّر» از ماده تقدیر به معناى مدیریت صحیح اموال است که حد وسط در میان تبذیر و تقتیر است.
قرآن مجید درباره مبذّرین مى فرماید: «(وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَالْمِسْکینَ وَابْنَ السَّبیلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذیراً * إِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطین); حق خویشاوندان و مستمندان و واماندگان در راه را ادا کن و تبذیر مکن، چرا که تبذیر کنندگان برادران شیطانند».(1)
در جاى دیگر درباره صفات والاى بندگان برگزیده و عباد الرحمان مى فرماید: «(وَالَّذینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً); آنها کسانى هستند که هنگامى که انفاق مى کنند نه اسراف مى کنند و نه بخل و سخت گیرى دارند و در میان این دو، حد اعتدال را رعایت مى کنند».(2)
در روایتى از امام صادق(علیه السلام) با ذکر مثال روشن و جالبى این حد اعتدال بیان شده است. راوى مى گوید: «فَأَخَذَ قَبْضَةً مِنْ حَصىً وَقَبَضَهَا بِیَدِهِ فَقَالَ هَذَا الاِْقْتَارُ الَّذِی ذَکَرَهُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ ثُمَّ قَبَضَ قَبْضَةً أُخْرَى فَأَرْخَى کَفَّهُ کُلَّهَا ثُمَّ قَالَ هَذَا الاِْسْرَافُ ثُمَّ أَخَذَ قَبْضَةً أُخْرَى فَأَرْخَى بَعْضَهَا وَأَمْسَکَ بَعْضَهَا وَقَالَ هَذَا الْقَوَامُ; امام مشتى از سنگریزه برداشت و محکم در دست خود گرفت سپس فرمود: بخل و اقتار که خداوند فرموده همین است. آن گاه مشت دیگرى بر داشت و چنان دست خود را گشود که همه آن روى زمین ریخت و فرمود این اسراف است آن گاه مشت دیگرى برداشت و آن را به طورى گشود که مقدارى در کف دست باقى ماند و مقدارى از لابه لاى انگشتان فرو ریخت و فرمود این همان قوام است (که در قرآن مجید آمده است)».(3)
در شأن نزول آیه 29 سوره «اسراء» نیز آمده است که شخص سائلى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) تقاضاى پیراهن کرد. پیامبر پیراهن خود را به او بخشید و همین امر سبب شد که آن روز نتواند براى نماز به مسجد برود. این جریان سبب شد که زبان منافقان باز گردد و بگویند محمد خواب مانده یا مشغول لهو و سرگرمى شده و نمازش را به فراموشى سپرده است. (ولى هنگامى که از جریان کار باخبر شدند شرمنده گشتند) آیه فوق نازل شد و به پیامبر چنین دستور داد: «(وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِکَ وَلا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً); دست خود را بر گردن خویش زنجیر مکن (و انفاق و بخشش را ترک منما) و بیش از حد (نیز) دست خود را مگشاى که خانه نشین شوى و مورد سرزنش قرارگیرى و از کار خود فرو مانى».
در اینجا این سؤال پیش مى آید که تاکید در میانه روى در انفاق چگونه با ایثار (مقدم داشتن دیگران بر خویشتن) که در حالات بسیارى از پیشوایان آمده سازگار است مثل آنچه در شأن نزول سوره «دهر» و داستان مسکین و یتیم و اسیر آمده و به دنبال آن آیه شریفه (وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً) نازل شد.
پاسخ این سؤال روشن است، مسئله اعتدال حکمى عام است و ایثار حکمى خاص که مربوط به موارد معینى است. به عبارت دیگر: اصل بر اعتدال در مسئله انفاق و ایثار یک استثناست. به علاوه، دستور به ایثار مربوط به جایى است که بخشش فراوان، نابسامانى فوق العاده اى در زندگى انسان ایجاد نکند و «ملوم» و «محسور» نگردد در غیر این صورت باید از دستور اعتدال پیروى کرد

حکمت 32 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت سی و دو رسیدیم
«فَاعِلُ الْخَيْرِ خَيْرٌ مِنْهُ، وَ فَاعِلُ الشَّرِّ شَرٌّ مِنْهُ»
نيكوكار از كار نيكويش بهتر است و بدكار از كار بدش بدتر است
ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه‌اش می‌گوید: اگر از آدمی که زنده است و قدرت دارد کاری از او سر بزند نفع و ضرری حاصل نمی‌شود پس فاعل خیر از خود خیر بالاتر است؛ چون از او سر می‌زند
جناب آقای خویی در منهاج البراعه تشبیه می‌کنند می‌گویند: فعل نسبت به فاعلش مثل میوه نسبت درخت است این فعل میوه است و خود آن شخص که انجام داده درخت است از این درخت میوه‌های متعدد صادر می‌شود اصل فاعل است که آن فعل و کار فرع او هست
آیه الله مکارم چند وجه ذکر می‌کنند می‌فرمایند: کسی که کار خوب یا بدانجام می‌دهد آن کار در او ملکه شده است نه فقط این یک کار را می‌تواند انجام بدهد کارهای متعددی را می‌تواند انجام بدهد امام باقر علیه‌السلام فرمودند: نیت مؤمن از عملش بهتر است زيرا كارهاى خيرى در دل دارد كه نمی‌تواند آنها را انجام دهد؛ مثلاً نیت می‌کند خدایا من الان توان داشتم پنج هزار تومان به جشن عاطفه‌ها کمک کنم؛ ولی اگر توان داشتم پانصد تومان کمک می‌کردم و نيت كافر بدتر از عمل اوست، زيرا كارهاى بدى در سر دارد که توان آن را ندارد داعش اعلام کرده بود اگر در نبل و الزهرا حاج‌قاسم اینها را نجات نمی‌داد همه را سر می‌بریدیم

حکمت 31 نهج البلاغه

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت سی و یکم رسیدیم.

« وَ سُئِلَ (علیه السلام) عَنِ الْإِيمَانِ، فَقَالَ الْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ. وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ؛ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِيبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ [فِي] إِلَى الْخَيْرَاتِ»

از امیرالمؤمنین معنى ايمان را پرسيدند، فرمود: ايمان را چهار پايه است: شكيبايى و يقين و عدل و جهاد.

شكيبايى را نيز چهار شعبه است: شوق و ترس و پارسايى و انتظار.

پس، هر كه در او شوق بهشت باشد، بايد كه از شهوات دورى جويد و هر كه از آتش دوزخ ترسد، بايد كه از محرمات اجتناب كند، و هر كه در دنيا پارسايى گزيند، تحمل مصيبتها بر وى آسان شود و هر كه در انتظار مرگ باشد، به كارهاى نيك شتاب كند.

آیه الله مکارم می‌فرماید: این تفسیر جامع‌ترین تفسیر برای ایمان هست که در هیچ منبعی ذکر نشده

مرحوم آقای خوئی در منهاج البراعه می‌فرماید: آنچه که حضرت امیرالمؤمنین اینجا بیان کردند تفسیر اخلاقی ایمان است

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت سی و یکم رسیدیم که حکمتی طولانی است
حضرت امیرالمؤمنین ایمان را برای ما توضیح می‌دهند هفته قسمتی را عرض کردیم که ایمان چهار ستون دارد صبر ، یقین، عدل و جهاد که هر کدام از این چهار ستون خودش بر روی چهار ستون بنا شده است
چهار ستون صبر را خدمتتان عرض کردیم 
هر كه در او شوق بهشت باشد، بايد كه از شهوات دورى جويد و هر كه از آتش دوزخ ترسد، بايد كه از محرمات اجتناب كند، و هر كه در دنيا پارسايى گزيند، تحمل مصيبتها بر وى آسان شود و هر كه در انتظار مرگ باشد، به كارهاى نيك شتاب كند.
و يقين را چهار شعبه است: بينايى هوشمندانه و دريافت از روى حكمت و پند گرفتن از چيزهاى عبرت آميز مثل دیدن قدرت خداوند در حادثه طبس و تاسی به روش پيشينيان.
هر كه از روى هوشمندى نگرد، حكمت بر وى آشكار شود و هر كه از حكمت بر وى آشكار شود، آموخته است كه چگونه از حوادث عبرت گيرد و هر كه عبرت گرفتن را آموزد، گويى با گذشتگان در گذشته، زيسته است.
وَ الْيَقِينُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَ تَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِينَ؛ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ وَ مَنْ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا كَانَ فِي الْأَوَّلِينَ.

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت سی و یکم رسیدیم که حکمتی طولانی است
امروز قسمت چهارم این حکمت را می‌خوانیم حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند: ایمان چهار ستون دارد: 1- صبر 2- یقین 3- عدل 4- جهاد
که هر کدام از این چهار ستون‌ها خودشان چهار شعبه و ستون دارند
سه ستون اول در خطبه‌های قبل بیان شد امروز ستون چهارم ایمان که جهاد است را بیان می‌کنیم
جهاد چهارشاخه دارد: امربه‌معروف، نهی‌ازمنکر، صدق و راستى در معرکه‌های نبرد، و دشمنى با فاسقان. آن كس كه امر به معروف كند پشت مؤمنان را محكم ساخته و آن كس كه نهى از منكر كند بينى كافران (و منافقان) را به خاك ماليده و كسى كه صادقانه در ميدان هاى نبرد با دشمن (و هرگونه مقابله با آنها) بايستد وظيفه خود را (در امر جهاد) انجام داده و كسى كه فاسقان را دشمن دارد و براى خدا خشم گيرد خداوند به خاطر او خشم و غضب مى كند (و او را در برابر دشمنان حفظ مى نمايد) و روز قيامت وى را خشنود مى سازد.
«وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الصِّدْقِ فِي الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِينَ؛ فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ [الْمُنَافِقِينَ] الْكَافِرِينَ وَ مَنْ صَدَقَ فِي الْمَوَاطِنِ قَضَى مَا عَلَيْهِ وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِينَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»
این چهار شعبه جهاد است: امر به معروف و نهى از منكر و صدق و راستى در معركه هاى نبرد و دشمنى با فاسقان
این وظیفه امروز ما هم هست

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به بخش پنجم حکمت سی و یکم رسیدیم که حکمتی طولانی است
چهار رکن ایمان در چهار جلسه قبل بیان شد الان به سراغ مقابل ایمان می‌آیند که کفر باشد
«وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ
 فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ وَ مَنْ كَثُرَ نِزَاعُهُ بِالْجَهْلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ الْحَقِّ وَ مَنْ زَاغَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّيِّئَةُ وَ سَكِرَ سُكْرَ الضَّلَالَةِ وَ مَنْ شَاقَّ وَعُرَتْ عَلَيْهِ طُرُقُهُ وَ أَعْضَلَ عَلَيْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ»
كفر را چهار پايه است: كنجكاوى بیجا و خصومت‌کردن و انحراف از حق و دشمنی‌ورزیدن.
كسى كه در كارها نا به جا كنجكاوى كند، به حق نرسد. هر كه به سبب نادانى به خصومت پردازد، همواره ديده اش از ديدن حق نابينا باشد و هر كه از حق منحرف گردد، نيكى را بدى انگارد و بدى را نيكى پندارد دیگر کار های خوب جناب آقای رئیسی را بد می‌بیند سفر استانی او را یک نقطه ضعف می‌بیند و به باده گمراهى مست شود 
و هر كه دشمنى ورزد، راه‌هایش ناهموار و پر وحشت گردد و كارش دشوار شود و راه بیرون‌شدن بر او بسته ماند.
توصیه به تقوی در خطبه دوم در یک خط این می‌شود:
اهل کنجکاوی بیجا، نزاع جاهلانه با مردم، انحراف از مسیر حق، دشمنی با مؤمنین نباشیم تا حق ببینیم و به حق برسیم تا راه برایمان آسان باشد

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به جلسه ششم حکمت سی و یکم رسیدیم
می فرماید:
«وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى التَّمَارِي وَ الْهَوْلِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ؛ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ»
شك را نيز چهار شعبه است: جدال بيهوده و هول و هراس و دودلى و تسليم
هر كه جدال را عادت خود سازد شب گمراهی‌اش به روز بدل نگردد
همیشه در مقابل مطلب درست خاضع باشیم وقتی به ما تذکری دادند دوباره با یک حرف بدتری آن را خراب‌تر نکنیم

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به جلسه هفتم حکمت سی و یکم رسیدیم
اصل بحث درمورد ارکان ایمان بود بعد به ارکان کفر رسیدیم و حالا هم به رکن دوم شک و دودلی یعنی ترس رسیدیم 
می‌فرماید: «مَنْ هَالَهُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ» آن كس كه از حقايق پيش روى خود وحشت كند (و از تصميم گيرى صحيح بپرهيزد) به قهقرا باز مى گردد.
جوانان عزیز اگر می‌خواهید کار بزرگی انجام دهید در کنکور و حوزه علمیه شرکت کنید 
من در جمع عزیزانی که می‌خواستند وارد حوزه شوند رفتم یک پسر جوان ما گفت: من نگرانم می‌توانم این بار را بکشم؟ گفتم: با توکل بر خدا و توسل به اهل‌بیت بله  
نترسیم خودمان را به دل دریای کار بزنیم اگر کسی می‌خواهد کارخانه‌ای بزند یک کار بزرگی انجام دهد
امیرالمؤمنین می‌فرماید: مبادا بترسید که عقب‌گرد می‌کنید همین‌طور در مسائل معنوی کسانی که قله‌های را در نظر دارند

توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به جلسه هشتم حکمت سی و یکم رسیدیم
اصل بحث درمورد ارکان ایمان بود بعد به ارکان کفر رسیدیم و حالا هم به رکن سوم شک و دودلی یعنی تردد رسیدیم 
می‌فرماید: «مَنْ تَرَدَّدَ فِي الرَّيْبِ وَطِئَتْهُ سَنَابِكُ الشَّيَاطِينِ»
آن كس كه در ترديد و دودلى باشد زير سم شياطين له مى شود
اگر شکی و شبهه‌ای در ذهنتان نسبت به اصول و فروع دین دارید از اهلش بپرسید که اگر این شک بماند حضرت می‌فرماید باعث می‌شود شیاطین ایمان انسان را لگدمال کنند

حکمت 30 نهج البلاغه

امام(عليه السلام) در اين گفتار حکيمانه اش به همه معصيت کاران هشدار مى دهد که از صبر الهى در مقابل معاصى شان مغرور نشوند. مى فرمايد: «(از مجازات الهى) برحذر باش برحذر باش، به خدا سوگند آن قدر پرده پوشى کرده که گويى آمرزيده است»; (الْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ، حَتّى کَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ).
اشاره به اين که يکى از صفات پروردگار، ستار العيوب بودن است. با رحمت واسعه اش گناهان پنهانى بندگان را افشا نمى کند تا آبروى آنها در نزد دوست و دشمن ريخته نشود شايد بيدار شوند به سوى خدا باز گردند و از گناهان خويش توبه کنند و دست بردارند. اما بسيار مى شود که افراد از اين لطف و رحمت الهى سوء استفاده مى کنند و گمان دارند گناهى نکرده اند يا اگر گناهى مرتکب شده اند خداوند بدون توبه آنها را مشمول عفو خود قرار داده است.
امام(عليه السلام) در اينجا هشدار مى دهد که از اين لطف و عنايت الهى مغرور نشويد به خصوص اين که ممکن است اين از قبيل نعمت هاى استدراجى باشد يعنى خداوند گروهى از گنهکاران را لايق عفو و بخشش نمى بيند; آنها را به حال خود رها مى کند تا مجازاتشان را به تأخير بيندازد تا پشتشان از بار گناه سنگين شود و آنگاه به شدت آنها را گرفته و مجازات مى کند.
در ضمن اين سخن درسى است براى بندگان که آنها هم ستار العيوب باشند و به محض اطلاع از گناهان پنهانى کسى، به افشاگرى برنخيزند و آبرويش را نريزند و به او مجال اصلاح خويشتن و توبه دهند.
اضافه بر اين کمتر کسى است که عيب و خطايى در پنهان نداشته باشد اگر باب افشاگرى گشوده شود، همگان نسبت به يکديگر بى اعتماد مى شوند و سرمايه اصلى جامعه که اعتماد است از دست مى رود.(1)

حکمت 29 نهج البلاغه

امام(عليه السلام) در اين جمله حکمت آميز در مورد سرعت گذشت عمر و فرارسيدن لحظات مرگ به همگان هشدار مى دهد مى فرمايد: «در حالى که تو به زندگى پشت مى کنى و مرگ به تو روى مى آورد ملاقات (با يکديگر) چه سريع خواهد بود!»; (إِذَا کُنْتَ فِي إِدْبَار، وَالْمَوْتُ فِي إِقْبَال، فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَى).
نکته مهمى در اين سخن پرمحتواى امام(عليه السلام) است که نخست همه انسان ها را در حال حرکت به سوى پايان عمر معرفى مى کند و اين يک واقعيت است. از لحظه اى که انسان متولد مى شود و هر ساعتى که بر او مى گذرد بخشى از سرمايه عمر او کاسته و هر نفسى که مى زند يک گام به پايان زندگى نزديک مى گردد، زيرا عمر انسان به هر حال محدود است و اگر هيچ مشکلى هم براى او پيش نيايد روزى پايان مى پذيرد. درست مانند چراغى که ماده اشتعال زايش تدريجاً کم مى شود و روزى تمام و سرانجام خاموش خواهد شد. اين حرکت سريع بدون يک لحظه توقف ادامه دارد و به اين ترتيب، از اين سو همه انسان ها شتابان به سوى مرگ حرکت مى کنند.
از سوى ديگر، پيوسته عوامل مرگ به سوى انسان در حرکت اند خواه اين عوامل از طريق حوادث ناگهانى، زلزله ها، طوفان و سيلاب، تصادف ها و مانند آن باشد يا به صورت بيمارى هايى که با گذشت عمر و ضعف و ناتوانى اعضا خواه ناخواه دامان انسان را مى گيرد و بدين ترتيب دو حرکت از دو سو رو به روى يکديگر دائماً در حال انجامند از يک سو، انسان به سوى نقطه پايان زندگى و از آن سو، حوادث به سوى انسان در حرکت است و در چنين شرايطى ملاقات با يکديگر سريع خواهد بود; مانند دو وسيله نقليه اى که از دو طرف روبروى يکديگر با سرعت در حرکت اند و چيزى نمى گذرد که به هم مى رسند.
قرآن مجيد خطاب به قوم يهود مى فرمايد: «(قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقيکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ); بگو آن مرگى که (به پندار خود) از آن فرار مى کنيد به يقين با شما ملاقات خواهد کرد سپس به سوى کسى باز مى گرديد که از پنهان و آشکار باخبر است و شما را از آنچه انجام مى داديد باخبر مى سازد».(1)
در اين زمينه روايات فراوانى از معصومين(عليهم السلام) نقل شده است از جمله در همين کلمات قصار، امام(عليه السلام) (در کلمه 74) فرموده است: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ; نَفَس هاى انسان گام هاى او به سوى مرگ اوست».
در نامه 27 از بخش نامه هاى امام(عليه السلام) خوانديم که مى فرمايد: «وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ وَإِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ وَهُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ، الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيکُمْ وَالدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِکُم; شما رانده شدگان و تعقيب شدگان مرگ هستيد (و صيد شدگان به وسيله آن) اگر بايستيد شما را دستگير خواهد کرد و اگر فرار کنيد به شما خواهد رسيد و مرگ از سايه شما به شما همراه تر است و با موى پيشانى شما گره خورده و دنيا در پشت سر شما به سرعت در هم پيچيده مى شود (و پايان عمر دور نيست)».
هدف از تمام اين هشدارها اين است که زندگى دنيا غفلت زاست و هنگامى که انسان به آن سرگرم شود گاه همه چيز را فراموش مى کند و چنان گام برمى دارد که گويى زندگى دنيا ابدى است نه خبرى از آخرت نه توشه اى براى آن سفر و نه اندوخته اى براى آن ديار تهيه مى کند اين هشدارها براى اين است که انسان را تکانى دهد و از اين خواب غفلت بيدار کند و پيش از آنکه فرصت ها از دست برود او را به تهيه زاد و توشه وا دارد.(2)

 

حکمت 28 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت بیست و هشتم رسیدیم.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ» نيكوترين پارسائى پنهان داشتن آنست
پیامبرعظیم الشان در تعریف زهد فرمودند: « أزهَدُ الناسِ مَنِ اجتَنَبَ الحَرامَ» زاهدترين مردم كسى است كه از حرام دورى كند.
نسبت به حرام بی رغبت باشد یک ذره در کارنامه اعمالش حرام نباشد این‌قدر زهد و بی رغبتی به دنیا و حرام مهم است که امام صادق علیه‌السلام در مقابل آن حدیثی که فرمودند: تمام بدی‌ها در یک خانه است کلیدش دروغ است یا شراب است، فرمودند: همه خوبی‌ها در يك اتاق نهاده شده و كليد آن، زهد به دنيا قرار داده شده است.
امام رضا علیه‌السلام: جُعِلَ الخَيرُ كُلُّهُ في بَيتٍ وجُعِلَ مِفتاحُهُ الزُّهدَ فِي الدُّنيا
آیه الله مکارم شیرازی می‌فرماید: بعضی‌ها اندرونی‌شان با بیرونی‌شان فرق می‌کند؛ اما این افراد دو دسته هستند: بعضی‌ها بیرون خیلی خودشان را زاهد نشان می‌دهند؛ اما درون منزل متجمل هستند این همان هست که حضرت امیرالمؤمنین آن را می‌کوبد این زهد ریایی هست
ولی برخی برعکس هستند زهدشان را مخفی می‌کنند پیش مردم لباس آراسته و تمیز اما درون منزلشان بسیار ساده هستند
مرحوم آقای بهلول می‌گفت: حضرت آقا از من هم زاهدتر است من ندارم و زاهد هستم ایشان دارد و زاهد است 
آقای خوئی در منهاج البراعه می‌فرماید: هر چیزی آفتی دارد آفت بندگی خدا ریا هست که این ریا شرک مخفی هست ریا یعنی انسان تظاهر بکند به یک عمل شرعی برای رضای مردم نه برای رضای خدا یعنی اگر شما تظاهر کردی برای‌خدا رفتی 22 بهمن این ریا نیست در همه عبادات ظاهری ممکن است ریا داخل بشود خصوصاً زهد
پس درس امروز توصیه به تقوی خطبه دوم این هست که انسان بی‌رغبت باشد به دنیا اما زهدش ریایی نباشد برای رضای خدا زاهد باشد و این زهد را مخفی نگه دارد

 

حکمت 27 نهج البلاغه

امام(علیه السلام) در این گفتار حکمت آمیز خود به یک اصل مهم بهداشتى و درمانى اشاره مى کند مى فرماید: «با بیمارى ات بساز مادامى که با تو همراهى مى کند»; (امْشِ بِدَائِکَ مَا مَشَى بِکَ).
اشاره به این که تا زمانى که بیمارى فشار شدید نیاورده بگذار بدنت بدون نیاز طبیبان و دارو آن را دفع کند. این مسئله شاید در آن روز که امام این را مى فرمود روشن نبود; اما امروز روشن است که بدن خود داراى نیروى دفاعى است و هرگاه بیمارى با استفاده از قدرت دفاعى بدن از بین برود هم زیان هاى دارو و درمان را ندارد و هم بدن را تقویت کرده و براى آینده بیمه مى کند. البته هرگاه نیروى دفاعى بدن عاجز بماند باید با استفاده از طبیب و دارو به کمک او شتافت تا بیمارى را دفع کند.
اضافه بر این بسیارى از بیمارى ها دورانى دارد که با پایان دورانش خود به خود دفع مى شود. از این گذشته انسان وقتى در مقابل بیمارى تسلیم مى شود و با مختصر ناراحتى در بستر مى خوابد به خودش تلقین بیمارى مى کند، تلقین خود اثر تخریبى دارد. به عکس اگر برخیزد و کار روزانه خود را ادامه دهد عملا تلقین سلامت کرده و در روح او بسیار مؤثر است.
این نکته امروز بر همه روشن است که هر دارو هرچند اثر درمانى داشته باشد، زیانى نیز با خود همراه دارد. در حدیثى از امام کاظم(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «لَیْسَ مِنْ دَوَاء إِلاَّ وَهُوَ یُهَیِّجُ دَاءً وَلَیْسَ شَیْءٌ فِی الْبَدَنِ أَنْفَعَ مِنْ إِمْسَاکِ الْیَدِ إِلاَّ عَمَّا یُحْتَاجُ إِلَیْهِ; هیچ دارویى نیست مگر این که دردى را تحریک مى کند و هیچ چیز در بدن سودمندتر از امساک جز نسبت به چیزى که به آن نیاز دارد نیست».(1)
در حدیث دیگرى از همان امام(علیه السلام) مى خوانیم: «ادْفَعُوا مُعَالَجَةَ الاَْطِبَّاءِ مَا انْدَفَعَ الْمُدَاوَاةُ عَنْکُمْ; از معالجه طبیبان پرهیز کنید تا زمانى که بیمارى به شما فشار نیاورده است».(2)
این سخن به بیان دیگرى نیز از امیر مؤمنان(علیه السلام) نقل شده است که مى فرماید: «لاَ تَضْطَجِعْ مَا اسْتَطَعْتَ الْقِیَامَ مَعَ الْعِلَّةِ; تا زمانى که مى توانى با داشتن بیمارى سرپا باشى در بستر نخواب».(3) و نظیر این روایت روایات دیگرى نیز هست.
تکرار مى کنیم: مفهوم این سخنان این نیست که انسان با طبیب و دارو خود را معالجه نکند بلکه مفهومش آن است که در مراجعه به طبیب و استفاده از داروها ـ که معمولاً آثار زیان بارى دارد ـ عجله ننماید.
بعضى از شارحان، براى این حدیث به جاى این معناى طبى و درمانى مفهوم اخلاقى ذکر کرده اند و گفته اند: انسان باید در برابر حوادث و مشکلات و بیمارى ها خویشتن دار باشد و تا مى تواند با مشکلات بسازد و زبان به شکایت نگشاید که با روح رضا و تسلیم سازگار نیست. ولى این معنا با ظاهر جمله و روایات مشابهى که در این زمینه وارد شده چندان سازگار نیست.(4)

حکمت 26 نهج البلاغه

امام(علیه السلام) در این گفتار حکیمانه اش به یکى از اصول مهم روان شناسى اشاره کرده مى فرماید: «هیچ کس چیزى را در دل پنهان نمى کند مگر این که در سخنان بى اندیشه اى که از او صادر مى شود و در صفحه صورتش، آشکار مى گردد»; (مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ(1) لِسَانِهِ، وَصَفَحَاتِ وَجْهِهِ).
این نکته مسلم است که اعمال انسان بازتاب نیات، خواسته ها و سجایاى اوست که به صورت طبیعى ظاهر مى گردد; بخشى از آن اختیارى است مثل این که به هنگام ترسیدن از چیزى تصمیم به فرار مى گیرد و بخش دیگرى غیر اختیارى است که مثلا در پریدن رنگ از صورت او احساس مى شود یا به هنگام غضب صورتش بى اختیار برافروخته مى گردد و گاه اندامش مى لرزد و نیز عکس العمل هایى در افعال و اعمال خود ظاهر مى سازد.
اما گاه مى شود انسان چیزى در درون دارد که نمى خواهد آن را آشکار کند در این صورت سعى مى کند دوگانگى در میان سخن و کردار خود با آنچه در درون دارد ایجاد کند این دوگانگى در آنجا که انسان هشیار و مراقب باشد ممکن است ظاهر نشود، اما به هنگام غفلت و عدم توجه، آنچه در درون است خود را در عمل یا سخن هاى نیندیشیده ظاهر مى کند. به علاوه پنهان کردن بخش غیر اختیارى مانند آثارى که در چهره انسان نمایان مى شود کار آسانى نیست.
این پدیده قانونى در روان شناسى است که به وسیله آن بسیارى از مجرمان را به اعتراف وامى دارند و مطالبى را که اصرار بر اخفایش دارند آشکار مى سازند. امیر مؤمنان على(علیه السلام) این قانون مهم را در عبارتى کوتاه و بسیار پرمعنا در بالا بیان فرموده است.
در قرآن مجید درباره منافقان مى خوانیم: «(أَمْ حَسِبَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللّهُ أَضْغانَهُمْ * وَلَوْ نَشاءُ لاََرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسیماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللّهُ یَعْلَمُ أَعْمالَکُمْ); آیا کسانى که در دل هایشان بیمارى (نفاق) است گمان کردند خداوند کینه هایشان را آشکار نمى سازد * و اگر ما بخواهیم آنها را به تو نشان مى دهیم تا آنان را با قیافه هایشان بشناسى، هرچند مى توانى آنها را از طرز سخنانشان شناسایى کنى و خداوند اعمال شما را مى داند».(2)
همان گونه که منافقان و مجرمان را مى توان از سخنان ناسنجیده و اشتباه آلود یا از رنگ رخساره آنها شناخت، نیکوکاران و مؤمنان راستین را هم مى توان از این طریق شناسایى کرد، لذا قرآن درباره یاران صدیق پیامبر مى فرماید: (سیماهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ)(3) این اثر سجده لازم نیست که حتما به صورت پینه هاى پیشانى باشد، بلکه نورانیت درون سبب نورانیت برون مى شود.
این اصل کلى نه تنها در کلمات حکما و اندیشمندان و روان شناسان آمده، بلکه در اشعار شعرا نیز بازتاب گسترده اى دارد. بسیارى از ادیبان عرب و عجم در این زمینه اشعارى سروده اند «ابن معتز» شاعر عرب مى گوید:
تَفَقَّدْ مَساقِطَ لَحْظِ الْمُریبِ *** فَإنَّ الْعُیُونَ وُجُوهُ الْقُلُوبِ
وَطالِعْ بِوادِرِهِ فِی الْکَلامِ *** فَإنَّکَ تَجْنی ثِمارَ الْعُیُوبِ
«از نگاه کردن مشکوک و خطرناک حال او را بشناس ـ زیرا چشم ها صورت دل ها است.
و به سخنان نسنجیده اش دقت کن، زیرا این سخنان میوه هاى عیوب را مى چیند. (و در اختیار تو مى گذارد)».
سعدى نیز در شعر معروفش مى گوید:
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون *** پنهان نمى ماند که خون از آستانم مى رود
در جاى دیگر مى گوید:
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر *** به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
گر بگویم که مرا حال پریشانى نیست *** رنگ رخساره نشان مى دهد از سرّ ضمیر(4)

 

حکمت 25 نهج البلاغه

امام(علیه السلام) در این سخن حکمت آمیزش به گنهکاران مغرور هشدار مى دهد و مى فرماید: «اى فرزند آدم! هنگامى که مى بینى پروردگارت نعمت هایش را پى در پى بر تو مى فرستد در حالى که تو معصیت او را مى کنى از او بترس (مبادا مجازات سنگینش در انتظار تو باشد)»; (یَا بْنَ آدَمَ، إِذَا رَأَیْتَ رَبَّکَ سُبْحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ وَأَنْتَ تَعْصِیهِ فَاحْذَرْهُ).
گنهکاران سه دسته اند: گروهى آلودگى کمى دارند و یا اعمال نیک بسیار توأم با صفاى دل. خداوند این گروه را در همین جهان گرفتار مجازات هایى مى کند تا پاک شوند و پاک از جهان بروند.
گروه دیگرى گناهان سنگین تر و مجازات بیشترى دارند که خداوند به آنها فرمان توبه داده و اگر توبه نکنند در آخرت گرفتارند.
گروه سومى هستند که طغیان و سرکشى را به حد اعلى رسانده اند خداوند آنها را در همین دنیا گرفتار عذاب استدراج مى کند. منظور از عذاب استدراجى این است که لطف و رحمت خود را از آنها مى گیرد و توفیق را از آنها سلب مى کند، میدان را براى آنها باز مى گذارد، بلکه هر روز نعمت بیشترى به آنها مى دهد تا پشت آنها از بار گناه سنگین گردد. ناگهان مجازات سنگین و دردناکى به سراغشان مى آید و آنها را در هم مى کوبد و به یقین مجازات در این حالت که در ناز و نعمت به سر مى برند بسیار دردناک تر است. این درست به آن مى ماند که شخصى ساعت به ساعت از شاخه هاى درختى بالا برود و هنگامى که به انتهاى آن برسد ناگهان تعادل خود را از دست بدهد و فرو افتد و تمام استخوان هایش در هم بشکند.
قرآن مجید بارها به عذاب استدراجى اشاره مى فرماید; درباره گروهى از امت هاى پیشین مى گوید: ما آنها را گرفتار رنج و ناراحتى ساختیم شاید بیدار شوند و تسلیم گردند... «(فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَىْء حَتّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ); هنگامى که آنچه را به آنها تذکر داده شده بود به فراموشى سپردند درهاى همه چیز (از نعمت ها) را به روى آنها گشودیم تا (کاملاً) خوشحال شدند (و به آن دل بستند) ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم) و در این هنگام همگى مأیوس شدند».(1)
در سوره اعراف آیه 182 و 183 نیز مى خوانیم: «(وَالَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ * وَأُمْلى لَهُمْ إِنَّ کَیْدى مَتینٌ); و آنها که آیات ما را تکذیب کردند به تدریج از جایى که نمى دانند گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد * و به آنها مهلت مى دهیم (تا مجازاتشان دردناک تر باشد) زیرا تدبیر من قوى (و حساب شده) است».
در کتاب شریف کافى از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده: «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْد خَیْراً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنَقِمَة وَیُذَکِّرُهُ الاِْسْتِغْفَارَ وَإِذَا أَرَادَ بِعَبْد شَرّاً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنِعْمَة لِیُنْسِیَهُ الاِْسْتِغْفَارَ وَیَتَمَادَى بِهَا; هنگامى که خداوند نیکى بندگى را بخواهد، به هنگامى که گناهى انجام مى دهد او را گوشمالى مى دهد تا به یاد توبه بیفتد و هنگامى که بدى براى بنده اى (بر اثر اعمالش بخواهد) هنگامى که گناهى مى کند نعمتى به او مى بخشد تا استغفار را فراموش کند و به کار خود ادامه دهد و این همان چیزى است که خداوند متعال مى فرماید: «(سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ) بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِی; ما آنها را تدریجا از آنجا که نمى دانند (به سوى عذاب) مى بریم با بخشیدن نعمت به هنگام گناه».(2)
در اینجا این سؤال پیش مى آید که کار خداوند هدایت و بیدار ساختن است نه غافل کردن و گرفتار نمودن. در پاسخ به این سؤال باید به این نکته توجه داشت که توفیقات الهى بر اثر لیاقت هاست; گاه افرادى چنان مست و مغرور و سرکش مى شوند که هر گونه شایستگى هدایت را از دست مى دهند و در واقع اعمال آنهاست که آنها را آن قدر از خدا دور کرده که حتى لیاقت هشدار ندارند، بلکه به عکس مستحق مجازات هاى سنگین اند.(3)

حکمت 24 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت بیست و چهار رسیدیم
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «مِنْ كَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ، إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفِيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ»
از کفاره‌های گناهان بزرگ، به فرياد رسيدن ستمديدگان است و شاد كردن غمگينان.
مرحوم آقای خویی در منهاج البراعه می‌فرماید: گناه یک وقت حق‌الناسی هست که حق‌الناس باید پرداخت کرد یک‌وقت حق‌اللهی هست در گناه حق‌اللهی امیرالمؤمنین در این حکمت می‌فرماید: یکی از راه‌های که گناه کبیره را می‌پوشاند این هست که آدم فریادرسی کند به یک انسان بی چاره و غمی را بزداید

حکمت 23 نهج البلاغه

امام(علیه السلام) در این سخن پربار و حکمت آمیز به اهمیت عمل صالح و نیک در سرنوشت انسان اشاره دارد و تلویحاً کسانى را که بر نسب خود تکیه مى کنند در خطا مى شمرد و مى فرماید: «کسى که عملش او را (از پیمودن مدارج کمال) کُند سازد نَسَبش به او سرعت نخواهد بخشید»; (مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ).
قرآن مجید و روایات اسلامى در جاى جاى خود بر فرهنگ عمل تکیه کرده است و آن را مقدم بر هر چیز مى شمرد و این آیه شریفه قرآنى که به صورت شعار براى مسلمانان در آمده شاهد این گفتار است: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُم).(1)
درست است که نسب عالى یکى از مزایاى اجتماعى افراد محسوب مى شود ولى در واقع جنبه تشریفاتى دارد; آنچه به حقیقت و واقعیت مقرون است اعمال خود انسان است و بسیار دیده ایم افرادى که از خانواده هاى پایین بودند به سبب جد و جهد و تلاش و کوشش به مقامات عالى رسیده اند در حالى که افراد دیگرى با نسب هاى عالى بر اثر سستى و تنبلى خوار و بى مقدار شدند.
از آنچه گفتیم روشن مى شود که عمل در اینجا ـ بر خلاف آنچه ابن ابى الحدید نگاشته ـ به معناى عبادت نیست بلکه هرگونه عمل مثبت معنوى و مادى را شامل مى شود.
در حدیث معروف و مشروحى این حقیقت در لباس دیگرى از امام سجاد نقل شده است و خلاصه حدیث چنین است که «اصمعى» مى گوید: شبى در مکه بودم که شبى مهتابى بود هنگامى که اطراف خانه خدا طواف مى کردم صداى زیبا و غم انگیزى گوش مرا نوازش داد. به دنبال صاحب صدا مى گشتم که چشمم به جوان زیبا و خوش قامتى افتاد که آثار نیکى از او نمایان بود. دست در پرده خانه کعبه افکنده و با جمله هاى پرمعنا و تکان دهنده اى با خدا مناجات مى کند. مناجات او مرا سخت تحت تأثیر قرار داد. آن قدر ادامه داد و گفت و گفت که مدهوش شد و به روى زمین افتاد. نزدیک رفتم و سرش را به دامان گرفتم و به صورتش خیره شدم دیدم امام زین العابدین على بن الحسین(علیهما السلام) است. سخت به حال او گریستم. قطره اشکم بر صورتش افتاد و به هوش آمد و فرمود: «مَنِ الَّذِی أَشْغَلَنِی عَنِ ذِکْرِ مولاى; کیست که مرا از یاد مولایم به خود مشغول داشته» عرض کردم: «اصمعى» هستم اى سید و مولاى من این چه گریه و چه زارى است؟ تو از خاندان نبوت و معدن رسالتى. مگر خدا در مورد شما نفرمود: (إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا)(2) امام برخاست و نشست و فرمود: «هَیْهاتَ هَیْهاتَ خَلَقَ اللَّهُ الْجَنَّةَ لِمَنْ أَطَاعَهُ وَأَحْسَنَ وَلَوْ کَانَ عَبْداً حَبَشِیّاً وَخَلَقَ النَّارَ لِمَنْ عَصَاهُ وَلَوْ کَانَ وَلَداً قُرَشِیّاً; هیهات هیهات خداوند بهشت را براى مطیعان و نیکوکاران آفریده، هرچند غلام حبشى باشد و دوزخ را براى عاصیان خلق کرده، هرچند فرد بزرگى از قریش باشد مگر این سخن خدا را نشنیده اى که مى فرماید: هنگامى که در صور دمیده شود و قیامت برپا گردد نسب ها به درد نمى خورد و کسى از آن سؤال نمى کند».(3)
شبیه همین داستان در بحارالانوار، جلد 46، صفحه 81، از طاووس یمانى نقل شده است.
تنها مسئله معاد و نجات یوم القیامة نیست که نسب ها در آن تأثیرى ندارد بلکه در گرو اعمال آدمى است، در دنیا نیز افرادى را مى شناسیم که از نسب هاى برجسته اى برخوردار بودند; اما بر اثر سستى و تنبلى عقب ماندند و راه به جایى نبردند و افرادى را سراغ داریم که از نظر نسب از یک خانواده به ظاهر پایین اجتماعى بودند; ولى لیاقت و کاردانى و تلاش و کوشش آنها را به مقامات بالا رساند.
سعدى حال این دو گروه را در شعر خود به خوبى سروده است و مى گوید:
وقتى افتاد فتنه اى در شام *** هرکس از گوشه اى فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند *** به وزیرى پادشا رفتند
پسران وزیر ناقص عقل *** به گدایى به روستا رفتند
در اینجا این سؤال پیش مى آید که ما در روایات اسلامى درباره فضیلت سادات و فرزندان پیامبر مطالب زیادى داریم و در نامه مالک اشتر، على(علیه السلام) به او توصیه مى کند که فرماندهان لشکرش را از خانواده هاى اصیل برگزیند (ثُمَّ الْصِقْ بِذَوِى الاْحْسابِ ...) و در دستورات مربوط به انتخاب همسر نیز آمده است که همسران خود را از خانواده هاى اصیل برگزینید و اینها نشان مى دهد که نسب و اصالت خانوادگى نیز مؤثر است.
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن مى شود و آن این که منظور امام از نسب، نسب هاى تشریفاتى دنیوى است که فلان کس شاهزاده است یا پدرانش از مالکان بزرگ و ثروتمندان معروف شهر بوده اند; و اما نسب هاى معنوى که بر اساس ارزش هاى والاى اخلاقى و انسانى بنا شده به یقین مؤثر و در عین حال باز هم اصالت با عمل است و این گونه نسب ها نیز در درجات بعد قرار دارد. به همین دلیل افرادى از خانواده هاى اصیل بوده اند، همچون فرزند نوح و جعفر کذاب که بر اثر سوء عمل به اشقیا پیوستند و برعکس افرادى از خانواده هاى فاسد بودند که بر اثر حسن عمل در صف سعدا جاى گرفتند.
در حدیثى در حالات «سعد بن عبدالملک» که از خاندان بنى امیه بود آمده است که نزد امام باقر(علیه السلام) آمد و همچون زنان مصیبت زده گریه و ناله مى کرد. امام(علیه السلام) فرمود: چرا گریه مى کنى؟ عرض کرد: چگونه نگریم در حالى که من از همان طایفه اى هستم که به عنوان شجره ملعونه در قرآن از آنها نام برده شده! امام(علیه السلام) فرمود: تو از آنها نیستى; گرچه از بنى امیه اى; ولى از ما اهل بیتى. آیا این آیه را نشنیدى که خداوند از زبان ابراهیم در قرآن فرموده: «(فَمَنْ تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّى); آن کس که از من پیروى کند او از من (و از خانواده من) است». (از این رو سعد را به موجب اعمال نیکش سعد الخیر مى نامیدند)(4). (5)

حکمت 22 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت بیست و دوم رسیدیم
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: « لَنَا حَقٌّ، فَإِنْ أُعْطِينَاهُ، وَ إِلَّا رَكِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَ إِنْ طَالَ السُّرَى»
ما را حقى است كه اگر آن را به ما دادند، بگيريم و اگر ندادند، بر ترك شتر سوار می‌شویم، هر چند، سير در شب باشد و به دراز كشد.
ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌فرماید: شیعه گمان می‌کند این جمله را حضرت امیرالمؤمنین روز سقیفه یا روز شورای شش‌نفری خلیفه دوم، فرمودند
در ادامه می‌گوید: دو احتمال دارد:
یک) هر کسی که ترک شتر بنشیند به مشقت و سختی می‌افتد پس امیرالمؤمنین می‌خواستند بفرمایند: زمانی که حق ما را از ما منع کردند، ما به مشقت افتادیم
دو) وقتی شخصی پشت نفر اول می‌نشیند متأخر شده پس باید صبر کند
آیه الله مکارم سه احتمال از بزرگان نقل فرمودند:
احتمال اول) سیدرضی می‌فرماید: حقم را ندادند من را خوار کردند دیگر باید ترک شتر بنشینم
احتمال دوم) برخی بزرگان: مشقت
احتمال سوم) صبر و استقامت
آقای خوئی در منهاج البراعه می‌فرماید: حضرت امیرالمؤمنین در اینجا افق آینده ظهور بیان می‌کنند و می‌فرمایند: حقم را از من منع کردید؛ اما این دوران شب به پیان می‌رسد اشاره به فرارسیدن دولت مهدوی و حکومت حق دارد
مولای مظلوم ما را 25 سال خانه‌نشین کردند؛ اما حضرت می‌فرماید: صبری انجام می‌دهم تا مقدمه‌ای برای دولت امام‌زمان بشود
من از مردم کاشان تقدیر می‌کنم که تجلیل خوبی از آیه الله سلیمانی داشتید به‌گونه‌ای که آیه الله لائینی امام‌جمعه ساری، بزرگانی که از شورای سیاست‌گذاری، خانواده آیه الله سلیمانی و امام‌جمعه بابلسر اذعان کردند که مردم کاشان حق را تمام کردند
پدر شهیدان دقیقی (حمید، مجید، مجتبی) دیروز به لقا الهی پیوست مادر این شهدا نیز در سال 1396 به رحمت خداوند رفت شهید اول خانواده آقا حمید سال 1359 در آبادن به شهادت رسید که بنا بر وصیت خودشان در شیخان قم دفن شدند شهید دوم خانواده آقا مجید در اسفند 1365 به شهادت رسیدند که در دارالسلام کاشان مدفون هستند شهید سوم سال آقا مجتبی 20 فروردین 1366 شهید شدند که هنوز مفقودالاثر است پدر و مادر این سه شهید این لیاقت را داشتند که سه تا گل را برای تقویت اسلام در راه خدا هدیه کنند

حکمت 21 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت بیست و یکم رسیدیم
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ، وَ الْحَيَاءُ بِالْحِرْمَانِ؛ وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ»
ترس قرين نوميدى است و شرم، موجب محرومى است و فرصت مى گذرد، چونان كه ابرها مى گذرند. فرصتهاى نيكو را غنيمت شمريد.
آیه الله مکارم شیرازی در توضیح این حکمت می‌فرماید: هیبت دو معنی دارد یکی شکوه و جلال است و دیگری ترس است ترس نیز دو گونه است ترس مذموم و ممدوح است اینجا امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: ترس نابجا قرين نوميدى است ترسی که ناشی از توهم، ضعف نفس و عدم مقاومت در مقابل مشکلات است؛ اما یک ترسی هم داریم ناشی از تعقل است که در صفات امام زمان هم داریم که «السلام علیک ایها الامام الخائف» ولی در اینجا امیرالمؤمنین ترس مذموم را می‌کوبند.
«وَ الْحَيَاءُ بِالْحِرْمَانِ» و شرم، موجب محرومى است.
در اینجا هم منظور هم حیا بد هست و اگر نه حیا خوب یعنی انسان نسبت به مسائل ارزشی رعایت داشته باشد، خوب هست؛ اما حیا مذموم مثلاً حیا در فراگیری مسائل شرعی، حیا در علم و احقاق حق در نزد قاضی و... موجب محرومیت است
«وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ» و فرصت مى گذرد، چونان كه ابرها مى گذرند. فرصتهاى نيكو را غنيمت شمريد.
تا مقدمات یک کاری فراهم شد انجامش بدهید یکی از مصادیقش می‌شود ازدواج دختر و پسر ما هست خواستگار خیلی خوب آمده؛ اما بی‌خود و بی‌جهت تأخیر می‌اندازند تا سن دختر به حدی می‌رسد که آمدن خواستگار کم می‌شود

 

 

حکمت 20 نهج البلاغه

امام(عليه السلام) در اين کلمه حکمت آميز به لغزش هايى اشاره دارد که گاه از اشخاص با شخصيت سر مى زند و همگان را توصيه مى کند از آن چشم بپوشند. مى فرمايد: «از لغزش هاى افراد با شخصيت (و) جوانمرد چشم پوشى کنيد، چرا که هيچ کس از آنها گرفتار لغزش نمى شود مگر اين که دست خدا به دست اوست و او را بلند مى کند»; (أَقِيلُوا ذَوِي الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ، فَمَا يَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلاَّ وَ يَدُ اللَّهِ بِيَدِهِ يَرْفَعُهُ).
«اقيلوا» از ماده «اقاله» در اصل به معناى باز پس گرفتن معامله در جايى است که خريدار، پشيمان مى شود، سپس به هر نوع چشم پوشى اطلاق شده است.
«مروءات» جمع «مروءه» به معناى شخصيت و جوانمردى است. «عثرات» جمع «عثره» به معناى لغزش و خطاست.
روشن است که هر انسانى ـ به جز معصومان(عليهم السلام) ـ در زندگى خود گرفتار لغزش يا لغزش هايى مى شوند. اگر آنها افراد با شخصيت و نيکوکارى باشند بايد به موجب حسن اعمال و رفتارشان از اين لغزش ها چشم پوشى کرد; هر گونه نقل آن براى ديگران يا سرزنش يا بزرگ نمايى کارى است خطا و بر خلاف انصاف و جوانمردى، زيرا خدا هم مدافع اين گونه افراد است. امام مى فرمايد: هرگاه يکى از اين افراد نيکوکار و با شخصيت به زمين بخورند خداوند فورا وى را از زمين بلند مى کند و اجازه نمى دهد آبروى او برود.
از اين جمله حکمت آميز دو نتيجه مى توان گرفت: نتيجه اول که در متن جمله آمده اين است که لغزش هاى نيکوکاران و افراد پاک و با تقوا را بايد ناديده گرفت و حسن ظنِ به آنها را نبايد با اين لغزش ها به سوء ظن مبدل کرد. اين همان چيزى است که در روايت معروف که به صورت ضرب المثل در آمده مى خوانيم: «اَلْجَوادُ قَدْ يَکْبُو» يا «قَدْ يَکْبُو الْجَوادُ» (اسب ارزشمند و کارآمد گاه ممکن است گرفتار لغزشى شود) و در بعضى از عبارات اين جمله به آن افزوده شده که «الصّارِمُ قَدْ يَنْبُو; شمشير برنده نيز گاهى کارگر نمى شود».
نتيجه دومى که مى توانيم از آن بگيريم اين است که اگر راه تقوا و نيکوکارى و جوانمردى را پيش گيريم خداوند به هنگام لغزش ها ما را تنها نمى گذارد و دست ما را مى گيرد و از زمين بلند مى کند و آبروى ما را حفظ مى نمايد.(1)

 

حکمت 19 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت نوزدهم رسیدیم
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «مَنْ جَرَى فِي عِنَان أَمَلِهِ، عَثَرَ بِأَجَلِهِ»
هر كه عنان مركب آرزو را رها كند و در پى آن بشتابد مرگش بلغزاند و بر زمين زند.
مرحوم آقای خوئی در منهاج البراعه: حضرت امیرالمؤمنین آرزو را تشبیه به یک اسب چموش کرده که اگر افسارش را نگیری انسان را به این طرف و آن طرف تا بالاخره به زمین می‌زند
«شبّه علیه‌السلام الأمل بفرس شموس لا بدّ من ضبط عنانه و صدّه عن الجری إلی حیث یشاء، فمن ألقی عنانه و أرسله و جری معه فحاله کحال من رکب فرسا شموسا فأرسل عنانه یرکض حیث شاء»
آیه الله مکارم می‌فرماید: آرزو دو گونه داریم یکی ممدوح و دیگری مذموم
ممدوح مثل این است که خداوند آرزویش باشد «یا مُنْتَهی هِمَمِ الْعارِفینَ» به‌وسیله این آرزوی مثبت و ممدوح است که مادر بچه‌اش را شیر می‌دهد چرا که آرزو دارد این بچه بزرگ شود ازدواج کند صاحب نوه بشود این آرزو هست که مادر را در برابر تمام مشکلات استقامت می‌دهد
رسولُ اللّه  صلى الله عليه و آله : «الأملُ رَحمةٌ لاِمّتي ، و لَوْ لا الأملُ ما أرْضَعَتْ والِدَةٌ وَلَدَها»
آرزو، براى امت من رحمت است. و اگر آرزو نبود ، هيچ مادرى فرزند خود را شير نمى داد.
اما آن آرزوی که در حکمت نوزدهم تقبیح شده آرزوی مذموم و نامعقول هست آرزوی که انسان را از معاد، مرگ و آخرت غافل بکند چنان سرگرم کارهای روزانه کارخانه‌اش می‌شود که اگر شما تماس بگیرید بگوید: داریم بسته معیشتی تهیه کنیم صدهزار تومان از شما می‌خواهیم می‌گوید: من اولویت دیگری دارم


حکمت 18 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت هجدهم رسیدیم که دررابطه‌با کسانی است که از جنگیدن کنار امیرالمؤمنین کنارگیری کردند «فِي الَّذِينَ اعْتَزَلُوا الْقِتَالَ»
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «خَذَلُوا الْحَقَّ، وَ لَمْ يَنْصُرُوا الْبَاطِلَ» حق را خوار کردند و باطل را یاری نکردند.
آیه الله مکارم شیرازی می‌فرماید: این حکمت در باره افراد سرشناسی مثل سعد ابن ابی‌وقاص و عبدالله ابن عمر است که در جنگ جمل و صفین امام را یاری نکردند هرچند به دشمن امام هم نپیوستند بی‌طرف ماندند
وقتی حق را یاری نکردند مقصر هستند؛ زیرا خداوند در آیه 9 سوره حجرات می‌فرماید: «فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ» با طایفه ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا باز آید.
مرحوم آقای خوئی در منهاج البراعه می‌فرماید: فقط این دو نفر هم نبودند؛ بلکه سعد ابن ابی‌وقاص، عبدالله ابن عمر، سعید ابن زید، اسامه بود همان اسامه‌ای که 28 صفر از طرف پیامبر اکرم سرلشکر انصار و مهاجرین بود که لشکر را ببرد به سمت مرز روم تا این کسانی که می‌خواهند غصب کنند حق امیرالمؤمنین را، نباشند
مولا به اینها فرمود: این که نمی‌آیید در جنگ صفین و جمل آیا منکر بیعت می‌شوید گفتند: نه اما ما نمی‌خواهیم بجنگیم
حق را می‌شناسند دقیقاً می‌دانند حق با علی ابن ابی‌طالب است؛ اما سراغ حق نمی‌روند


حکمت 17 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت هفدهم رسیدیم.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: « وَ قَالَ (علیه السلام): يَا ابْنَ آدَمَ، إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ، فَاحْذَرْهُ»
اى پسر آدم، اگر ديدى كه خداى سبحان، نعمتش را پى درپى به تو ارزانى مى دارد و تو نافرمانيش مى كنى، از كيفر او بترس.
ابن ابی‌الحدید معتزلی در شرح این حکمت می‌گوید: این کلام ما را می‌ترساند. نعمت که به شما می‌رسد یک لحظه فکر کن من در حالت اطاعت خداوند هستم یا در حال معصیت؛ اگر در حال اطاعت هستم این نعمت واقعاً نعمت است؛ اما اگر در حال معصیت هستم و خداوند پشت سر هم برای من نعمت می‌آورد این در واقع نعمت نیست؛ بلکه این سنت استدراج خداوند متعال است «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ» بعضی جوان‌ها می‌گویند: فلان کشور اروپایی که نماز نمی‌خوانند، زکات نمی‌دهند چرا آنجا باران می‌آید؟ یک پاسخش همین است که سنت استدراج است اگر مکلفی عالم است به قبح قبیح بعد می‌بیند متوالیاً نعمت دارد برایش می‌بارد و این اصرار بر گناه می‌کند این ترادف نعمت خودش یک متنبه است و این نعمت نیست.
آیه الله مکارم می‌فرماید: آن‌های که در طغیان و سرکشی نسبت به خدا به حد علا رسیده باشند نعم الهی برای آن ها پی‌درپی می‌رسد تا به نهایت برسد که برنگردند تا عذاب سخت بیاید.
نماز یکشنبه ذی‌القعده نمازی فوق‌العاده ساده و پرثواب است لااقل 10 ثواب آشیخ عباس قمی برایش نوشته یکی این هست که خداوند خود شخص و والدینش را می‌آمرزد یکی دیگرش این هست که آدم با ایمان از دنیا می‌رود یکی دیگرش این هست که دشمنان از آدم راضی می‌شود یکی دیگرش این هست که موقع جان‌دادن ملک‌الموت در قبض روح با انسان مدارا می‌کند. دو نماز دو رکعتی است اگر شد قبلش غسل انجام دهیم رکعت اول حمد بعد سه توحید بعد معوّذتین یعنی ناس و فلق رکعات بعدی هم عین همین بعد از دو تا دو رکعت 70 تا استغفار و یک دانه «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» بعد یک ذکر یک خطی دارد یا غفار...
این نماز را یکشنبه‌ها در باقی‌مانده ما ذی‌القعده بخوانیم.



حکمت 16 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت شانزدهم رسیدیم.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ، حَتَّى يَكُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ»
كارها دستخوش تقديرند، آنسان، كه گاه تدبير سبب مرگ شود.
آیه الله مکارم در شرحشان بر نهج‌البلاغه می‌فرماید: یعنی ای انسان تو وظیفه‌ات تدبیرکردن است؛ اما این چنین نیست که همیشه انسان مدیر مدبر پیروز شود گاهی اوقات تقدیرات الهی همه تدبیرات انسان را به هم می‌زند
پس انسان وظیفه دارد مدبرانه عمل بکند؛ اما از لطف خدا بی‌نیاز نیست مثل غرب نشویم که خدا را کنار گذاشتند
همان فکر و برنامه‌ریزی و مدیریتی انجام می‌دهیم لحظه‌به‌لحظه نیازمند به توفیق خدای متعال هستیم.
مرحوم خویی در منهاج البراعه می‌فرماید: انسان در اعمالش مختار است و چون اختیار دارد بهشت و جهنم برایش ایجاد شده و مکلف است؛ در مقابل این انجام تکالیف یا به ثواب می‌رسد یا اگر انجام ندهد به عقاب؛ اما چه‌بسا انسان از دشمنش بگریزد؛ ولی در دام او بیفتد و چه‌بسا خودش را با دارویی درمان کند اما همان دارو، بیماری‌اش را تشدید کند.
به زبان ساده‌تر یعنی خانم رایس در یک مقطعی گفت: خاورمیانه حامله و آبستن است و بچه نزدیک تولدش است
وقتی که به دنیا بیاید یک خاورمیانه جدید خواهد بود با مرزهای جدید.
تمام امور را تدبیر کردند؛ اما در همان تدبیرشان خداوند متعال مرگ را قرارداد جنگ 33 روزه چنان نقشه آنان را نقشه بر آب کرد که دست‌هایشان را در مقابل حزب‌الله بالا بردند
مثال بعدی طبس است 100 بار عملیات طبس را تدبیر و امتحان کردند؛ اما وقتی که آمدند خدای متعال به لشکر خودش دستور داد به شن‌ها که بلند شوید و یک طوفان درست کنید.
پس درس تقوی این جلسه این هست که وظیفه ما تدبیر است؛ اما در همان لحظه تدبیر تمام توجه ما به خداوند است


حکمت 15 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت پانزدهم رسیدیم.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَب»
بزرگان این عبارت را دو جور معنی کردند:
یک- هر فریب‌خورده را سرزنش نتوان کرد.
این ترجمه بعضی از بزرگان ما است از جمله آیه الله مکارم در شرحشان بر نهج‌البلاغه؛ ایشان می‌فرمایند: گرفتاری‌ها مختلف است بعضی‌ها علتش شخص بوده که تنبلی و سستی و... کرده اینجا جای سرزنش است که چرا این کوتاهی را کردی؟
اما بعضی از وقت‌ها گرفتاری‌ها امتحان است خدای متعال این شخص را دارد امتحان می‌کند. هر گرفتاری را با یک‌چشم نبینیم ممکن است امتحان الهی باشد که خدا دارد او را خالص می‌کند.
دو- هر گمراهى را، سرزنش براه نياورد.
آیه الله خوئی در منهاج البراعه می‌فرماید:
«هذه الكلمة قالها علی لسعد بن أبي وقّاص و محمّد بن مسلمة و عبد اللَّه بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب أصحاب الجمل
هؤلاء الأكابر الّذين رجعوا عن ولايته و فتنوا عن نصرته ممن لا يؤثّر فيهم عتاب و لا خطاب»
این جمله را امیرالمؤمنین در رابطه با سعد ابن ابی‌وقاص و محمد ابن مسلمه و عبدالله ابن عمر فرمودند زمانی که از کمک به امیرالمؤمنین در جنگ جمل امتناع کردند.
اینها بزرگان اصحاب بودند که ولایت حضرت امیر را نپذیرفتند و فتنه زده شدند از یاری امیرالمؤمنین اینها به حدی رسیدن که سرزنش درشان اثر نمی‌کرد.
هر گمراهى را، سرزنش براه نياورد.


حکمت 14 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت چهاردهم رسیدیم.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «مَنْ ضَيَّعَهُ الْأَقْرَبُ، أُتِيحَ لَهُ الْأَبْعَدُ»
كسى را كه نزديكانش واگذارند، بيگانگانش دست گيرند.
جناب آیه الله مکارم شیرازی در شرح این حکمت در "پیام امام" می‌فرمایند: مثال این حکمت پیامبر اکرم است؛ فامیل پیامبر اکرم در مکه ایشان را کمک نکردند؛ آن‌قدر بد بودند که آیه برای فامیل نازل شد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
«تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ»
نابود باد قدرت ابولهب، و نابود باد خودش.
و در ادامه می‌فرماید:
«وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»
و [نیز] همسرش که هیزم‌کش است [در آتش زبانه‌دار در آید.]
اما مردم مدینه دو قبیله‌ای که صدسال با هم جنگ داشتند با پیامبر بیگانه بودند نسبت به فامیل پیامبر اکرم "اَبعد" بودن به پیامبر اما آمدند و پیامبر اکرم را یاری کردند؛ انصار را تشکیل دادند و بعد مهاجرین آمدند با همین مهاجرین و انصار اسلام قوت پیدا کرد؛ به‌گونه‌ای که «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً» فوج فوج وارد دین می‌شدند.
مرحوم آقای خوئی در منهاج البراعه می‌فرماید: حضرت امیر علیه‌السلام را فامیل های خودش در مدینه یاری نکردند؛ چه در 25 سال خانه‌نشینی و چه بعدش اما دیگران آمدند علی ابن ابی‌طالب را یاری کردند؛ از جمله ایرانی‌ها آفرین بر ملت عظیم الشان ایران موالیان موالی به ایرانی‌ها می‌گفتند بیشتر کمک‌کاران امیرمؤمنان علی علیه‌السلام موالی بودند در لشکر مختار هم از 70 هزار نیروی که مختار داشت جمع کثیری موالیان و ایرانیان بودند .
امروز هم ما به این اعراب منطقه می‌گوییم: انقلاب اسلامی به وجود آمده شما قطر و امارات و حجاز و... حقش بود از اول انقلاب می‌آمدید امام را کمک می‌کردید؛ اما بدانید اگر شما کمک نکنید خدای متعال ابعد را به کمک ایران می‌آورد کمونیست‌ها را به کمک ایران می‌آورد چین و روسیه را می‌آورد
امروز نیروی دریایی ما در برزیل رفته است. با این که آمریکایی‌ها به برزیل هشدار دادند؛ اما نیروی دریایی ما در آنجا حضور دارد. خدا ابعد را به کمک دین خودش خواهد آورد.


حکمت 13 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی، نهج‌البلاغه است که به حکمت سیزدهم رسیدیم.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌‌فرمایند: «إِذَا وَصَلَتْ إِلَيْكُمْ أَطْرَافُ اَلنِّعَمِ فَلاَ تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ اَلشُّكْرِ»
چون نشانه‌های نعمت پروردگار آشکار شد، با ناسپاسی نعمت‌ها را از خود دور نسازید.
هرکسی در زندگی خودش با کارهای خوبی که کرده در معرض یک نعمتی قرار می‌گیرد امیرالمؤمنین می‌فرماید: اگر می‌خواهید خداوند نعمتش را بر شما کامل کند باید شکرتان را بیشتر بکنید تا به انتهای آن نعمت برسید.
یکی از این نعمت‌ها انقلاب اسلامی است همه ما به ‌ویژه مسئولین باید شاکر باشیم. هم با شکر زبانی الحمدلله و هم با شکر عملی خدمت به این مردم خوب تا به نهایت نعمت برسیم.
مرحوم آیه الله خویی در منهاج البراعه در شرح این حکمت می‌فرماید: یک مصداقش فتوحاتی است که در زمان 25 سال خانه‌نشینی امیرالمومنین انجام گرفت؛ از برکت رشد اسلام، روم و فارس و جاهای مختلف را گرفتند. غنائم فراوان آمد؛ اما بجای این که شاکر باشند و این غنائم را برای مستضعفین و پیشرفت اسلام مصرف کنند، به افزودن اموال خودشان افتادند؛ حتی اکابر صحابه مثل طلحه و زبیر. در حالی که توقع حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام این بود که وقتی اطراف نعمت به شما روآورد، وقتی که فارس و روم دو ابرقدرت آن زمان مسلمان شدند؛ پس اقصای نعمت را یعنی مسلمان شدن تمام کره زمین را با شکر به دست بیاورید. که متأسفانه این کار در صدر اسلام انجام نشد.

 

حکمت 12 نهج البلاغه

شک نیست که یکى از مهم ترین سرمایه انسان در زندگى دوستان صمیمى است; این سرمایه نه تنها براى یارى کردن انسان در برابر مشکلات، بلکه براى انس گرفتن و از تجربه ها و نظرات آنها بهره گیرى کردن ضرورى است و جالب این که به دست آوردن دوستان خوب کار آسانى است; نه همچون به دست آوردن مال است که احتیاج به تلاش و کوشش فراون و گاه نیاز به سرمایه گذارى هاى کلان دارد و نه همچون مقام است که به دست آوردنش نیاز به روابط اجتماعى قوى دارد، بلکه با سرمایه اى که در اختیار هر کس هست به دست مى آید و آن سرمایه گشاده رویى، ادب و حسن معاشرت است. بر همین اساس امام(علیه السلام) مى فرماید: «عاجزترین مردم کسى است که از به دست آوردن دوست عاجز باشد»; (أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الاِْخْوَانِ).
حدیث معروفى است از امیر مؤمنان على(علیه السلام) که خطاب به مردم فرمود: «إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاَقَةِ الْوَجْهِ وَحُسْنِ اللِّقَاءِ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلى الله علیه وآله) یَقُولُ إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِأَخْلاَقِکُمْ; (اى مردم) شما نمى توانید مردم را با اموال خود راضى نگه دارید، از این رو ایشان را با خوشرویى و رفتار خوب راضى نگه دارید، زیرا من از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم که مى فرمود: شما نمى توانید خشنودى مردم را با اموال (محدودتان) به دست آورید بنابراین با اخلاق نیکتان خشنودى آنها را به دست آورید».(1)
آنگاه امام مى افزاید: «و از او عاجزتر کسى است که دوستانى را که به دست آورده از دست بدهد»; (وَأَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ).
زیرا ممکن است به دست آوردن چیزى مقدارى زحمت داشته باشد; ولى نگه داشتن آن آسان تر است، بنابراین کسى که دوستان خود را با بى مهرى یا بى اعتنایى از دست دهد عاجزتر از کسى است که نتوانسته دوستى به دست آورد.
در اینجا سؤالى مطرح است که اگر امام در جمله اول مى فرماید: «از همه مردم عاجزتر کسى است که...» چگونه بعد از آن مى فرماید: «و از او عاجزتر کسى است که دوستانش را از دست دهد» اگر جمله اول عمومیّت دارد، با جمله دوم سازگار نیست.
ولى پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه جمله اول عمومیّت نسبى دارد و عمومیّت نسبى با وجود بعضى از استثناها منافات ندارد و شبیه این تعبیر در کلمات روزانه مردم نیز زیاد است; مثلا مردم مى گویند: بدبخت ترین مردم کسى است که آبروى خود را از دست دهد و از او بدبخت تر کسى است که ایمان خود را از دست دهد و هیچ گاه در عرف مردم تناقضى در میان این دو دیده نمى شود.
در حدیثى از امام امیر مؤمنان(علیه السلام) در غررالحکم مى خوانیم: «مَنْ لا صَدیقَ لَهُ لا ذُخْرَ لَهُ; کسى که دوست ندارد ذخیره اى ندارد».(2)
امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «لَقَدْ عَظُمَتْ مَنْزِلَةُ الصَّدِیقِ حَتَّى إِنَّ أَهْلَ النَّارِ یَسْتَغِیثُونَ بِهِ وَیَدْعُونَ بِهِ فِی النَّارِ قَبْلَ الْقَرِیبِ الْحَمِیمِ قَالَ اللَّهُ مُخْبِراً عَنْهُمْ (فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَلاَ صَدِیق حَمِیم); مقام دوست بسیار برجسته است تا آنجا که دوزخیان نیز با فریاد خود از او ـ پیش از آنکه از نزدیکان کمک بخواهد ـ سخن مى گویند همان گونه که خداوند در قرآن از آنها چنین خبر داده که مى گویند: امروز نه شفاعت کننده اى داریم نه دوست گرم و پر محبتى».(3)
اصولاً دوستان خوب بهترین زینت انسانند همان طور که امام صادق(علیه السلام)مى فرماید: «لِکُلِّ شَىْء حِلْیَةٌ وَحِلْیَةُ الرَّجُلِ أوِدّائُهُ; هرچیزى زینتى دارد و زینت انسان دوستان اوست».(4)
در اهمّیّت دوستان همین بس که از بعضى از بزرگان سؤال شد: آیا برادر بهتر است یا دوست خوب. گفت: برادرى خوب است که دوست انسان باشد.(5)

 

حکمت 11 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی ، نهج البلاغه است؛ که به حکمت یازدهم رسیدیم.
امیرالمومنین (علیه السلام) می‌‌فرمایند: إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ اَلْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ
اگر بر دشمنت دست يافتى، بخشيدن او را شكرانۀ پيروزى قرار ده.
خداوند نعمتی که به ما داد باید شکر کنیم شکر یک وقت زبانی است؛ می گوییم: الحمدلله
الان ماه رجب است ذاکر باشیم؛ انسان در روز های جمعه 100 بار سوره توحید را بخواند یک نور می شود که او را در روزقیامت به سمت بهشت می کشاند. ذکر محوری ماه رجب استغفار است. این اذکار زبانی است؛ ولی یک ذکر عملی هم داریم و آن این است که نعمت را در همان مسیری که خداوند فرموده مصرف کنیم. شکر عملی قدرت این است که حضرت می فرماید: وقتی بر دشمنت غلبه کردی او را عفو کن؛ البته نه آن کسی که دست اش به خون این ملت آغشته است او حسابش فرق می کند. آیه الله مکارم نمونه های از عفو را در شرح این عبارت آورده اند؛ مثلا پیامبراعظم وقتی وارد مکه شدند انتظار مسلمانان این بود، امروز روز انتقام است. پیامبر اکرم مکه را که فتح کردند فرمودند: «اِذْهَبُوا فَأَنْتُمْ الطُّلَقَاءُ» بروید که شما آزادشدگانید و فرمودند:«أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَةِ» امروز، روز مهربانی و ترحم است. البته در همین ماجرا پیامبر اکرم دستور قتل چهار و پنج نفر را صادر کردند. اسلام دین عدل و رحمت است.
معاویه وقتی در صفین آب را گرفت، آب را بر حضرت امیرالمومنین علیه السلام بست. حضرت به یارانش فرمود: اگر آب می خواهید باید آب را از معاویه بگیرید. رفتند با قدرت آب را گرفتند. همه انتظار داشتند که حضرت امیرالمومنین آب را بر روی دشمن ببندد اما حضرت مثل معاویه برخورد نکرد. به آنان آب داد.
 امام حسین علیه السلام لشکر هزار نفری حر ابن یزید ریاحی را که راه را بر اباعبدالله بست، زن و بچه امام حسین را ترساند هم به خودشان آب داد و هم به اسب هایشان. این رحمت امام حسین علیه السلام است. امام راحل عظیم الشان وقتی که در سفارت آمریکا جاسوس های آمریکا را گرفتند بعد از طی یک مدتی عفوشان کردند. مقام معظم رهبری بچه های ما را که در همین آشوب های اخیر فریب خوردند و در دامن دشمن قرار گرفتند، عفو کردند. این می شود مصداق حکمت یازدهم
حالا در مسائل کوچک خودتان مثلا شما رئیس یک اداره می شوید؛ قبلا کسی با شما بد بوده، حالا شما رئیس شدید عفو اش کنید مثل او برخورد نکنید. از مسیر تقوی خارج نشویم.

حکمت 10 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی ، نهج البلاغه است؛ که به حکمت دهم رسیدیم.
امیرالمومنین (علیه السلام) می‌‌فرمایند: «خَالِطُوا اَلنَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَيْكُمْ»
 با مردم آنگونه معاشرت كنيد، كه اگر مرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد، با اشتياق سوى شما آيند.
مرحوم آقای خویی در منهاج البراعه می فرماید: «هذا بیان جامع لأدب المعاشرة و الخلطة مع الناس، و المقصود أن تکون المخالطة ودّیّة و علی قصد الاعانة للناس و جلب قلوبهم و التفانی فی مصالحهم بحیث یحسّوا من فقده فقد محبّ و معین»
 این یک بیان جامع برای ادب معاشرت است یعنی قصد من و شما در تعامل با مردم به گونه ای باشد که اگر از دنیا رفتیم به گونه ای باشد که غائب بودن مان را احساس کنند یعنی این قدر وجودمان نافع باشد که نبودمان را احساس کنند نبود یک محب و معین.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید: في الخبر المرفوع إذا وسعتم الناس ببسط الوجوه و حسن الخلق و حسن الجوار فكأنما وسعتموهم بالمال.
در حدیث داریم که اگر با صورت منبسط و حسن خلق و حسن جوار با مردم برخورد کردی گویا با مال خودت به آن ها کمک کردی.

حکمت 9 نهج البلاغه

امام در اين کلام عبرت آموز به دگرگونى حال مردم در برابر کسانى که دنيا به آنها روى مى کند يا پشت مى نمايد اشاره کرده مى فرمايد: «هنگامى که دنيا به کسى روى آورد نيکى هاى ديگران را به او عاريت مى دهد و هنگامى که دنيا به کسى پشت کند نيکى هاى خودش را نيز از او سلب مى نمايد»; (إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْيَا عَلَى أَحَد أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَيْرِهِ، وَإِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ).
اين يک واقعيت است که شواهد فراوان تاريخى دارد; هنگامى که انسان هايى چه در امر حکومت و سياست و چه در امور اجتماعى و اقتصادى و چه در علوم و دانش ها مشهور و معروف مى شدند بسيارى از کارهاى خوبى را که ديگران انجام داده بودند به آنها نسبت مى دادند.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود مى گويد: بسيارى از اشعار خوب را ديده ايم که چون گوينده اش ناشناخته بود از او نفى مى کردند و به افراد مشهور در شعر نسبت مى دادند، بلکه کتاب هايى در فنون و علوم از اشخاص غير مشهور وجود داشته که آن را به صاحبان نبوغ و شهرت نسبت داده اند.
نيز اشاره به داستان «جعفر برمکى» مى کند که در آن زمان که مورد قبول «هارون الرشيد» بود و اسم و شهرتش در همه جا پيچيد، هارون او را در کياست، سخاوت، فصاحت و مانند آن از برترين هاى روزگار مى شمرد; در فصاحت برتر از «قُسّ بن ساعده»، در سياست بالاتر از «عمر بن خطاب» و در زيبايى زيباتر از «مصعب بن زبير» و در عفت پاکدامن تر از يوسف و... (در حالى که واقعاً چنين نبود.) ولى هنگامى که نظر هارون درباره او تغيير کرد صفاتى را هم که داشت مورد انکار قرار داد.(1)
چرا چنين است؟ دليل آن چند چيز است:
نخست اين که متملقان و مداحان براى نزديک شدن به اين افراد دروغ هاى زيادى به هم مى بافند و به آنها نسبت مى دهند و زبان به زبان نقل مى شود، کم کم اشخاص باور مى کنند که واقعيتى در کار است و به عکس، کسانى که نسبت به افرادى حسادت دارند و به هنگام قدرت آنها نمى توانند چيزى درباره آنها بگويند وقتى قدرتشان از دست رفت هر نسبت ناروايى را به آنان مى دهند و تمام فضايل شان را نيز زير سؤال مى برند.
علت ديگر اين است که يکى از صفاتى که در بسيارى از افراد به طور طبيعى ديده مى شود قهرمان سازى است; سعى دارند کسانى را به عنوان قهرمان در فنون و علوم و مسائل مختلف به جهان عرضه کنند و همين امر سبب مى شود که محاسن ديگران را به حساب آنان بگذارند و در مقابل، عده اى به اصطلاح حس ضعيف کشى دارند که اگر کسى در جامعه ضعيف و ناتوان شد، هر بلايى بتوانند به سرش مى آورند.
به يقين يک جمعيت مؤمن و سالم و با انصاف از اين امر برکنارند. اقبال و ادبار دنيا نسبت به افراد در نظر آنها تأثيرگذار نيست هميشه حق را مى گويند و از حق طرفدارى مى کنند.(2)

حکمت 8 نهج البلاغه
توصیه مصداقی بنده به تقوی ، نهج البلاغه است؛ که به حکمت هشتم رسیدیم.
امیرالمومنین (علیه السلام) می‌‌فرمایند: «إِذَا أَقْبَلَتِ اَلدُّنْيَا عَلَى أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَيْرِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ»
چون دنيا به كسى روى آورد، نيكى‌هاى ديگران را به او عاريت دهد، و چون از او روى برگرداند خوبى‌هاى او را نيز بربايد.
ابن ابی الحدید در ذیل این حکمت می گوید: یک مصداق این کلام ماجرای هارون الرشید با یحیی برمکی است؛ آن زمانی که جعفر برمکی خوب بود. گفت: این جعفر کیس ترین فرد، سخی ترین فرد، فصیح ترین فرد، عفیف ترین فرد حتی عفت اش از یوسف بالاتر است؛ اما وقتی با یحیی برمکی بد شد، محاسن حقیقی اش را هم انکار کرد.
یک آقای تا مدیر شد یک عده اوصافی را حقیقتا به او نسبت می دهند؛ مثلا توانمند است و...
یک عده ای هم اوصافی را از دیگران عاریه می گیرند، به این آقا اضافه می کنند؛ ده تا صفت که اصلا ندارد به او نسبت می دهند. بعد این آقا عزل می شود یا دوره کارگزاریش تمام می شود و کنار می رود حتی آن دو، سه صفتی هم که داشت دیگر برایش نقل نمی کنند.
راهکار این است که همیشه منصف باشیم؛ همیشه با انصاف سخن بگویم؛ کلامی که می خواهد از این دهان صادر شود، بگویم یک روزی برایش محاسبه می شوم.
انصاف این توصیه بنده به تقوی.

 

حکمت 7 نهج البلاغه
توصیه تقوی مصداقی بنده، نهج البلاغه است؛ که به حکمت هفتم رسیدیم.
امیرالمومنین (علیه السلام) می‌‌فرمایند:
«اَلصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ»
صدقه دادن دارويى ثمر بخش است.
دارویی که ما از داروخانه می‌گیریم چه گیاهی، چه شیمیایی ممکن است اثر داشته باشد و ممکن است اثر نداشته باشد؛
اما امیر مومنان می فرماید: صدقه دارويى است که اثر دارد.
پس اگر فرزندمان مریض شدند هم دکتر ببریم و هم یک پول مختصری صدقه بدهیم.
در ذیل همین حدیث ابن ابی الحدید می گوید: روایت داریم «الصدقه صداق الجنه» صدقه مهریه بهشت است.
البته صدقه فقط پول نیست بلکه در روایت هست برداشتن چیز آزار دهنده از راه مومنان، نشان دادن آدرس به یک مومنی و... این ها هم صدقه است.
«وَ أَعْمَالُ اَلْعِبَادِ فِي عَاجِلِهِمْ نُصْبُ أَعْيُنِهِمْ فِي آجَالِهِمْ»
 و كردار بندگان در دنيا، فردا در پيش روى آنان جلوه‌گر است.
مفسرین گفته‌اند این جمله تفسیر آیات 7 و8 سوره زلزال است، که خداوند متعال می فرماید:
«فَمَن يَعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ خَيرا يَرَهُۥ»
پس هر کس هم وزنِ ذرّه اى نیکى کرده، [در آن روز نتیجۀ] آن را خواهد دید.
«وَمَن يَعمَل مِثقَالَ ذَرَّة شَرّا يَرَهُۥ»
و هر کس هم وزنِ ذرّه اى بدى کرده، [نتیجۀ] آن را خواهد دید.
این می شود تقوی


حکمت 6 نهج البلاغه
توصیه تقوی مصداقی بنده، نهج البلاغه است؛ که داریم به حکمت ششم رسیدیم.
امیرالمومنین (علیه السلام) می‌‌فرمایند:
«صَدْرُ اَلْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ»
سينۀ خردمند صندوق راز اوست.
انسان عاقل راز خودش را پیش هر کسی آشکار نمی‌کند مخصوصا در مسائل خانوادگی، اگر عیبی از هم دیدند پیش هر کسی نمی گویند. یک وقت برای مشاور نقل می‌کنید این بحث دیگری است؛ اما پیش این رفیق یا پیش این دوست نگوییم.
«وَ اَلْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ اَلْمَوَدَّةِ»
 و خوشرويى وسيلۀ دوست يابى
حبل یعنی ریسمان، طناب خوشرویی، وسیله جذب است.
این حکمت به مربیان تربیتی ما می‌فرماید: شما که می خواهید کار فرهنگی بکنید راهش محبت و مودت و گشاده‌روی هست.
همین مطلب باعث سوء استفاده هم می شود؛ شهید مطهری می فرماید: یکی از حکمت های این که به دختر خانم موقع ازدواج می‌گویند: باید پدرت اجازه بدهد این است که این دختر خانم هنوز سرما و گرمای زندگی را نچشیده است؛ تا یک پسری به او لبخند بزند فریب می‌خورد اما پدر تجربه دارد فریب تظاهر را نمی‌خورد.
«وَ اَلاِحْتِمَالُ قَبْرُ اَلْعُيُوبِ»
 و شكيبايى، گورستان عيب‌هاست.
اگر انسان تحمل کند عیب‌ها پوشیده می‌شود مثل این که بدن را در قبر می پوشانند؛ گاهی وقت ها هم واسطه‌ها اخبار را بد نقل می‌کنند؛ وقتی که پیگیری می‌کنید، می‌بیند گاهی وقت ها 100 درجه متفاوت است؛ ولی اگر هم صحیح بود، شما تحمل کنید و بروز ندهید.

حکمت 5 نهج البلاغه
توصیه تقوی مصداقی بنده، نهج البلاغه است؛ که داریم به ترتیب حکمت ها را پیش می رویم.
حکمت 5:
«اَلْعِلْمُ وِرَاثَةٌ كَرِيمَةٌ»
دانش، ميراثى گرانبها است.
«وَ اَلْآدَابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ»
 و آداب، زيورهاى هميشه تازه است.
«وَ اَلْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ»
 و انديشه، آيينه‌اى شفّاف است.
اگر می خواهید این حدیث در منزل پیاده بشود، یعنی بچه ها‌یمان را در منزل با فکر بار بیاوریم، برای این که بچه‌ها متفکر باشند، بچه‌هایمان اهل مطالعه باشند، کتاب خوب در منزل بیاوریم. رهبر معظم انقلاب خودشان، خانواده محترم شان، فرزندان‌‌شان همه می‌فرمایند: ما با کتاب می‌خوابیم. کتاب‌های شهید مطهری، کتاب‌های آیه الله مصباح، کتاب‌های آیه الله جوادی سه مجموعه مورد اعتماد است. وقتی که می‌خواهیم در منزل یک تصمیمی بگیریم، این تصمیم را به شور و مشورت بگذاریم؛ بچه‌هایمان نظر بدهند استدلال هم از شان بخواهیم؛ تا به تعبیر شهید مطهری آن تربیت عقلانی بچه‌هایمان را رشد بدهیم. بچه مودب، بافکر، عالم باشد؛ این سه، توصیه امیرالمومنین در حکمت پنجم است.


حکمت 4 نهج البلاغه
توصیه این خطبه ما، حکمت چهارم نهج البلاغه باشد.
اَلْعَجْزُ آفَةٌ، ناتوانى، آفت وَاَلصَّبرُ شَجَاعَةٌ، صبر و شکیبایی شجاعت است.
رهبر انقلاب در بیانیه گام دوم در صحفه 19 می فرماید:
«به‌رغم همه‌ی این مشکلات طاقت‌فرسا، جمهوری اسلامی روزبه‌روز گامهای بلندتر و استوارتری به جلو برداشت. این چهل سال، شاهد جهادهای بزرگ و افتخارات درخشان و پیشرفتهای شگفت‌آور در ایران اسلامی است. عظمت پیشرفتهای چهل‌ساله‌ی ملّت ایران آنگاه بدرستی دیده میشود که این مدّت، با مدّتهای مشابه در انقلابهای بزرگی همچون انقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر شوروی و انقلاب هند مقایسه شود. مدیریّتهای جهادی الهام‌گرفته از ایمان اسلامی و اعتقاد به اصل «ما میتوانیم» که امام بزرگوار، به همه‌ی ما آموخت، ایران را به عزّت و پیشرفت در همه‌ی عرصه‌ها رسانید.»
تقوی یعنی انسان احساس عجز نکند؛ آمریکایی ها دقیقا دارند این جمله را ترویج می‌کنند؛ در مقابل بیانیه گام دوم می‌گویند: باید این جمله را رواج بدهیم، که جمهوری اسلامی به بن بست رسیده است دیگر نمی شود کاری کرد. در مقابل‌اش امیرمومنان می‌فرماید احساس عجز نکنید، استقامت کنید؛ با مدیریت جهادی می توانیم ان شا الله.


حکمت 3 نهج البلاغه
حکمت 3 - قَالَ امیرالمومنین عليه‌السلام:
«اَلْبُخْلُ عَارٌ، وَ اَلْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ»
بخل ننگ است و ترس نقصان است
شهید سلیمانی نه تنها از اموال خودشان بخشش می کردند؛ بلکه همانند بقیه شهدا جان خودشان را نیز بخشیدند.
اگر شما دو تا حساب بانکی داشته باشید؛ بخواهید از این بانک به آن بانک واریز کنید؛ مشکلی دارید؟ نه پول خودتان هست، از این بانک با آن بانک رفته است.
در بحث انفاق هم شما یک حساب در دنیا دارید، و یک حساب در آخرت؛ وقتی انفاق می کنید پولتان را به حساب آخرت می‌فرستید. این اعتقاد اگر درست شود دیگر انسان بخیل نیست.
در ترس نیز همینگونه است؛ اگر اعتقادات درست شود انسان دیگر جز از خدای متعال ترسی ندارد.
 به حاج قاسم گفتند: آمریکایی ها می خواهند شما را به شهادت برسانند.
فرمود: من در کوه ودشت وبیابان ها دنبال شهادت می گردم؛ من را از ترور می ترسانند.

حکمت 2 نهج البلاغه
امیرالمومنین در حکمت دوم نهج البلاغه می فرماید:
أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اِسْتَشْعَرَ اَلطَّمَعَ
آن كه جان را با طمع ورزى بپوشاند خود را پست كرده
شعار، در مقابل دثار است. دثار لباس روی را می گویند وشعار لباس چسبیده به بدن را می گویند.
امیرالمومنین می فرماید: آن که لباس چسبیده به بدن خودش را طمع قرار دهد خودش را خوار کرده.
دائما طمع‌کار است. سر هر کاری می گذارنداش طمع‌کار هست؛ این شخص خودش خوار کرده.
«وَ رَضِی بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ»
 و آن كه راز و سختى‌هاى خود را آشكار سازد خود را خوار كرده.
کسی که هرجا می نشیند احتیاجات خودش را به زبان می آورد؛ این شخص خودش را ذلیل کرده. خداوند نمی خواهد ما ذلیل باشیم.
«وَ هَانَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیهَا لِسَانَهُ»
 و آن كه زبان را بر خود حاكم كند خود را بى‌ارزش كرده است.
باید عقل‌مان حاکم بر ما باشد

حکمت 1 نهج البلاغه
اولین حکمت نهج البلاغه این است كُنْ فِي اَلْفِتْنَةِ كَابْنِ اَللَّبُونِ، در فتنه ها مثل بچه شتر باشید، لاَ ظَهْرٌ، کمری ندارد، فَيُرْكَبَ، تا سواری بدهد، وَ لاَ ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ، شیری ندارد تا دوشیده شود.
موظب باشید تا در فتنه ها از شما سوء استفاده نشود.
 یک فتنه که بوجود می آید وظیفه ما این است:
اولا، که جبهه حق وباطل را بشناسیم.
ثانیاٌ، به اندازه توانمان جبهه حق را کمک کنیم.
ثالثاً، از حملات جبهه باطل به اندازه توانمان پاسخ بدهیم تبیین کنیم.
رابعاً، از ما سوء استفاده نکنند مطلبی ننویسم مطلبی نگویم که جبهه باطل خوشحال شود.
رهبر معظم در سخنرانی اخیر فرمودند: نشستن شما پیام دارد؛ همان جلسه سیزده آبانی که تشکیل دادید دختر وپسر آمدند پیش من این پیام دارد که در فتنه ها موظب باشیم، دشمن کمترین سوء استفاده را از ما نکند.

برچسب ها
مطالب مرتبط
کاشان - خیابان شهید بهشتی - کوچه جمال آباد - دفتر نماینده مقام معظم رهبری و امام جمعه کاشان - کدپستی: ۸۷۱۴۶۷۸۳۸۹
تلفن: ۵۵۷۸۱۸۱ - ۵۵۷۸۸۸۸ - ۵۵۷۲۲۴۴ (۰۳۱)
نمابر: ۵۵۷۸۱۸۲ (۰۳۱)
© کلیه حقوق مادی و معنوی برای پایگاه اطلاع رسانی سفیر ولایت محفوظ است. استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.